ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت هشتاد و ششم :
رامدخت ورهرام؛ بیخبر از تمام حوادث و اتفاقاتی که در نبودش در بیمارستان افتاده بود، بیهوش چون پری سوار بر دستان مردی که از پیش ماشین سیاهی که دقایقی پیش با آن خود را به زیر پل قدیمی و دور از شهری رسانده بود سوی ماشینی که بیستقدم با آن فاصله داشت میرفت، چون میتی رنگپریده بود. دستی کنار تنش رها و معلق در هوا، سرش رو به عقب خم و اگر هوشیار بود، درد خفیفی را پشت گردن حس میکرد. در اسارت م
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
صدف
0دیواری کوتاه تر ومظلوم تر از رامی نیست
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
همهچیز سر این بچه آوار میشه
۹ ماه پیشآذر
1پول من🤣 بیچاره😂
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
2بدشانس واقعیه رامیه...فکر کن بقیه کارایی بکنن و تو چوبشو بخوری
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
رامدخت مظلومترینه..
۱ سال پیشفاطمه زهرا
0چقدر عشقش قشنگه🥺✨
۱ سال پیشفیونا
0طفلک بامداد.. چه مظلوم شد! جالبه که مزدک با اون هوش فوق العاده اش نمی فهمه این احساسش دقیقا چیه.. شاید هم می دونه و ترجیه می ده فعلا توی کوچه ی علی چپ آب و هوایی تازه کنه
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مزدک سالها برای انتقامش صبر کرده، سعی می کنه بروی خودش نیاره تا حسش نشه مانع انتقامش، نمی خواد بفهمه درواقع اما.. غرق عشق میشه:)
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مزدک این رمان بی تو
0هیچه هیچ🥺🥲