ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت نود و دوم :
بامداد برزگر؛ بیهوش و غرق رویا، پس از رسیدن هومن به کمک او به بیمارستان برده شد. پسر جوان همراه هومن رفت تا اگر لازم بود کمکی کند و او که تا به آن زمان هیچوقت این حال بامداد را ندیده بود، با نگرانی منتظر بهوش آمدن او پس از رسیدگی پزشک و پرستار شد؛ اما بامداد انگار دل به رویا سپرده و قصد داشت انتظار او را طولانی کند. رویایش به ششسال گذشته برمیگشت؛ یعنی زمانیکه او بیستسال داشت و نیکو م
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1چه وایب باحالی داشت نیکو تو اون سن..حالا نیکو هم بد نیست ولی چکارر هومن داشت بردش تو مبارزه بیچاره رو