ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت نود و چهارم :
ایرج ورهرام؛ بیخبر از اینکه قسمت مهمی از بحث در عمارت هانتر بود، قدمهای آهستهاش را در راهباریکهای که به موازات در اتاق رامی بود برداشت. ساعت استیل نقرهایرنگش که بهسبب تا خوردگی آستینهای پیراهن خاکستری تنش روی ساق دستش خودنمایی میکرد کمی لغزید و تا روی مچ پایین رفت. در سفید و کوتاه مقابلش را کمی هل داد سپس مقابل نردهی کوتاه و چوبی همرنگ در ایستاد و پس از فرو کردن دستش دØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
عشق مزدک خیلی دل آدمو میسوزونه..
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
0دقیققااا،رامی و دامیار خیلی کاپل قشنگین ولی خب مزدک:))
۷ ماه پیشفاطمه زهرا
1به قولشون مزدک واسه رامی اونیه که حتی بدون اینکه صداش بزنه واسه نجاتش خودشو به اب و اتیش میزنه..و این چه تلخه وقتی یک طرفه باشه🫠💔بچمم مزدککک بچمم😭
۱ سال پیشراز
1مزدک کجایی ک رامیت رو بردن
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خیالش راحت پیش خوب آدمی میره😶😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اناشید
3بدبخت مزدک از خودش برای رامیش میزنه:) کاش رامی هم دوسش داشته باشه . با اینکه دامیار رو با رامی شیپ میکنم ولی دلم نمیاد مزدک با اون عشق از دست بره:(