نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و یک :
-پدربزرگت مجبوره تحملت کنه اما من هیچ اجباری ندارم.
جلو رفت و لُپ آرش را کشید. با عملکردش شوکی سرپا به آرش داد:
-هر چی جدیتر میشی، جذابتر میشی.
لبخندی ژکوند تحویل حنانه داد:
-جذابیت من کشیدتت اینجا؟
دخترک مثل یک دختربچهی لوس لبهایش را برگرداند:
-نامردی کردی. قرار بود بریم بستنی دایی.
برای آنکه بحث زود قیچی شود، به در اشاره کرد:
-شما بفرمایید میفرس

لطفا صبر کنید...

میم
1چرا اینقدر پیرمردو اذیت می کنه،به نظر آدم خوب و مهربونی میاد ولی چی بینشون هست؟ 🤔