نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و هشتم :
-منظورم اینه خوبه دیگه. خواهر و برادرامم قشنگ میشن و باهوش. بابا مهندس، مامان دکتر!
کاملا متوجه بود نفس مانند طوطی تعلیم داده شده است و چیزی را تکرار میکند که خودش هم باورش ندارد. دندانهایش را به هم فشرد و گفت:
-ای تو روحت آرزو.
-چی؟
خدا را شکر کرد صدایش به گوش نفس نخورد:
-مگه من گفتم بده؟
-چرا رویا جون میاد اینجا عصبی میشی؟
روی سر نفس خم شد و آرام پرسید:

لطفا صبر کنید...

م
1کاش زودتر می رسید ببینیم آذرخانم با کیا می گرده 😏