پارت بیست و هشتم :

-منظورم اینه خوبه دیگه. خواهر و برادرامم قشنگ می‌شن و باهوش. بابا مهندس، مامان دکتر!
کاملا متوجه بود نفس مانند طوطی تعلیم داده شده است و چیزی را تکرار می‌کند که خودش هم باورش ندارد. دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت:
-ای تو روحت آرزو.
-چی؟
خدا را شکر کرد صدایش به گوش نفس نخورد:
-مگه من گفتم بده؟
-چرا رویا جون میاد اینجا عصبی می‌‌شی؟
روی سر نفس خم شد و آرام پرسید:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    کاش زودتر می رسید ببینیم آذرخانم با کیا می گرده 😏

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️