پارت سی :

-بشین منو دنبال خودت نکش.
آذر روی آخرین مبل تک‌نفره افتاد و چشمانش را به هم فشرد. باقی راه دیوار بود و یک دیوار بتنی چون آرش که مقابلش ایستاد:
-دوستای دانشگاه همیشه خاطرات خوب نمی‌سازن. گول نخور‌.
-استادمه.
با کلمه‌ای که شنید، کنار آذر روی کاناپه نشست:
-چی؟
آذر چیزی نگفت. کمی که گذشت آرش روی میز شیشه‌ای زد و باعث شد سر خواهرش بالا بیاید و نگاهش کند:
-کیه؟ چقد مون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    هم پدر خوبیه هم برادر خوبیه،حواسش به همه چیز وهمه *** این خانواده هست،نمی دونم اون پژمان نکبت چرا ازش بدش میاد 😠😮

    ۱۰ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چون می‌خواسته با یه ازدواج دیگه به خواسته‌های خودش برسه

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️