پارت بیست و هفتم :

تا صدایش کرد، از توی اتاق بیرون آمد و دوید سمتش. نفس را که بدون عصا و در حال دویدن دید، خستگی‌ش پر کشید. انرژی به تنش نشست و چشم‌هایش را دُرُشت کرد:
-ندو بابا. پات هنوز جون نداره.
دخترک خندید و پرواز کرد سمتش. دست‌هایش را باز کرد و با دو گام بلند جلو رفت تا جلوی دویدن نفس را بگیرد. به سینه‌ی هم که چسبیدند، موهایش را چند بار بوسید و به خود ساییدش. چشم‌هایش را بست و در حال بو کردن عطر مÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    رویا گناه داره آرزو هی می کشوندش اینجا سنگ رو یخ می شه،آرش تو این باغا نیست و نخواهد بود 🥺🙏🏻🧡

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    به نظرم آرش هنوز عشق مادر نفس رو توی قلبش داره ،از این رو نمیتونه به دیگری فکر کنه ،به امید روزی که مادر نفس برگرده ،ممنونم نویسنده جان

    ۱ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    امیدوارم. ممنونم از همراهی شما عزیزم❤️❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️