نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و هفتم :
تا صدایش کرد، از توی اتاق بیرون آمد و دوید سمتش. نفس را که بدون عصا و در حال دویدن دید، خستگیش پر کشید. انرژی به تنش نشست و چشمهایش را دُرُشت کرد:
-ندو بابا. پات هنوز جون نداره.
دخترک خندید و پرواز کرد سمتش. دستهایش را باز کرد و با دو گام بلند جلو رفت تا جلوی دویدن نفس را بگیرد. به سینهی هم که چسبیدند، موهایش را چند بار بوسید و به خود ساییدش. چشمهایش را بست و در حال بو کردن عطر م
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
1رویا گناه داره آرزو هی می کشوندش اینجا سنگ رو یخ می شه،آرش تو این باغا نیست و نخواهد بود 🥺🙏🏻🧡