نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سی و هفتم :
انگار آرزو با آن جمله خواباند توی گوشش. نصف مغزش خواب رفت و کف سرش شروع به مور مور کرد. نمیتوانست بپذیرد پردیس با یک بچه برگشته باشد و دنبال بچهی دیگرش میگردد. هر چه تلخی بود قورت داد. صورتش جمع شد از آن زهرِ خیالی:
-مطمئنی پردیس بود؟
-شک دارم. از دور دیدمش. زودم رفت!
-از نفس چیزی نپرسیدی؟
-چرا. رفتم بالا پرسیدم بلکه متوجه شم زنهایی که باهاش بودن کین. گفت با مدیرم اومدم خو
لطفا صبر کنید...
