نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت سی و چهارم :
تا به همایونفر برسد، با چند تن از کارگرها و مسوولانشان صحبتی اجمالی کرد و رد شد. مقابل همایونفر که رسید، بلند حرف زد تا با وجود دستگاهها، صدایش به گوش او برسد؛
-خدا قوت! خسته نباشید.
پیرمرد که آمدنش را دیده بود، سری تکان داد:
-شمام خسته نباشید. کارا چهطور پیش میره؟
دستگاهِ روشن اجازه نمیداد صدا به صدا برسد. پیرمرد هم آنقدر جان نداشت که ولوم صدایش را بالا ببرد:

لطفا صبر کنید...

م
1همایونفر خق داره اینقدر بهش اعتماد داره،واقعا براش مثل پسر می مونه🙏🏻