نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت چهل :
نگاهی به در پهن انداخت. پایین در کمی تبله کرده و رنگها بیرون زده بود. آهنهای زنگ زده داشتند خودشان را نمایان میکردند. انگار از زمانی که جوانان آن خانه رفتند، کسی به آن خانه هم نرسیده بود. او هم بچهاش را به سینه گرفت و رفت. پشت سرش را هم نگاه نکرد. چندباری که مادر پردیس سراغش رفت تا به او و بچهاش برسد، عذر آن زن نجیب را هم خواست. وقتی پردیس نبود، دوست نداشت هیچکدام از اهل آن خانه Ù
لطفا صبر کنید...
