نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و نهم :
چشمهای خشمگینش مقابل ملکی پردهداری کرد. نفس عمیقی کشید تا تلافی تند دویدن از پلهها بیرون بریزد و ریههایش آزاد شود:
-سلام قربان. احوال شریف!
ملکی کلاهش را برداشت و سر نیمبندی مقابل آرش خم کرد:
-سلام آقای مهندس. به برکت وجود شما حال و احوال تو این آپارتمان خوبه. خیلی از همسایگان بیرون این ساختمون از بیآبی مینالن.
-چون کوچهی ما توی سربالایی افتاده، آب بد به شاهلÙ
لطفا صبر کنید...
