نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت بیست و پنجم :
مدیر سمت زن برگشت و با اشارهای به نفس گفت:
-میبینید که همراه من معذوریت داره خانم. شرمنده!
-فقط یه آدرس میخواستم.
مدیر قانع شد و رو به جانب زن جوان ایستاد:
-بفرمایید. بتونم کمک میکنم.
زن کاغذی سمت مدیر گرفت و عینکش را برداشت. با انگشتش روی کاغذ زد و گفت:
-اینجا.
مدیر سرش را توی کاغذ برد و آدرس را زیر لب زمزمه کرد. اما حواس نفس به ناخنهای مانیکور شده و رنگ جذاب Ù
لطفا صبر کنید...
