لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 141 تا 159
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 141
علی رغم سردردش قصد رفتن کرد،ته سیگار را روی زمین انداخت و لگد کرد.بعد سوار ماشین شد و گاز داد تا به جاده ی لشکر رسید.جاده ان وقت سال توی بهار،همیشه شلوغ بود.اسب دوانی را پیدا کرد.پشت در ایستاد و در زد.کسی در را باز نکرد.انقدر ایستاد و انقدر زنگ زد تا بشیر در را باز کرد.خواب الود بود و ژولیده.گفت:...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 142
افسون نگاهش نکرد و همانطور که قدمهایش را تند کرده بود،گفت:من دارم ازدواج می کنم! نمی دونی بدون! ارمین دنبالش رفت:نامزد؟با کی؟لابد با اون بچه اسگله که سرش اندازه ی من به تنش نمی ارزه؟ دختر عصبانی شد و ایستاد:به تو ربطی نداره!برو!مزاحم نشو! ارمین دو قدمبزرگ برداشت و بازوی او را از پشت گرفت:می خوام...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 143
دیگر نمی شد این زندگی را تحمل کرد. از اتاق بیرون امد و به طرف موبایلش رفت.شماره ی علی را گرفت.همانطور که گوش به صدای بوق آزاد گوش سپرده بود،اشکهایش پایین ریختند. علی جواب داد:جانم؟ اشک ریخت و بغض الود گفت:بابا؟کی می تونم برم خونه ی خودم؟اون اپارتمانی که قولش رو داده بودی. علی سرفه زد:چی شده؟دعوات...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 144
فصل_بعد:تو کجایی؟ گل فروشی بعضی وقتها خلوت بود و بعضی وقتها شلوغ.همانجا توی محافل فیلمسازها و مستندسازهای جوان نرگس را دید.اتفاقی که نه! انگار که او هم با همینها بگردد و برای مستندسازها کار کند و روز افتتاحیه و اکران خصوصی فیلمهایشان در فستیوالهای کوچک و محلی فرانسه سبد و تاج گل درست کند.نرگس هم...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 145
دانیال دستی به موهای صاف و براقش کشید: چی باید می گفتم؟مگه غیرت ندارم من؟با یکی بودم روش تعصب داشتم،الان وایستم نگاه کنم؟روشنفکر هستم اما نه در این حد و اندازه که درباره ی دوس دختر سابقم چیزی بشنوم و دهنمو ببندم! داوود دوباره به سرفه افتاد:حرفهای جدید می زنی!ندیده بودم اینطوری برای کسی بال بال بز...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 146
افسون توی دلش به حرف ترانه خندید بعد فکر کرد:اول دانیال او را دوست داشت یا او دانیال را؟نمی دانست! ترانه کنارش نشست و موهایش را نوازش کرد اما افسون کناره گرفت و خودش را مشغول تلویزیون کرد.ارام و قرار نداشت.ساعت که ده شد شام نخورده خزید توی اتاقش و روی تخت دراز کشید.به سقف نگاه کرد و به دیوارها و ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 147
صدای سکوت بدتر بود.داشت بیشتر ازارش می داد.نمی دانست باید چه کند.شماره ی سرایدار را که همان اول ورود از او گرفته بود،با گوشی اش گرفت.سرایدار هم جواب نمی داد.تا علی برسد دلش مثل گنجشکی اسیر و بی آب و غذا تپید و تپید. علی با کلید خودش در اپارتمان را باز کرد و تو آمد.افسون را بغل گرفت و برد خانه ی خ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 148
انقدر این فکر توی ذهنش قوی شده بود که نمی توانست تشخیص دهد درست است یا غلط.می ترسید همه چیزش را همین فکر بالقوه برباد دهد.اگر عملی اش می کرد ریسک بود.ریسکی بزرگ و خطرناک.ریسک همیشه خطرناک نیست ممکن است کوچک باشد و در حد ظرفیت اما اگر بزدگ شود و به سرانجام نرسد می شود فاجعه. علی دستهای افسون را گر...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 149
هیچ چیز جای خودش نبود.اگر مادر و پدرش اختلاف نداشتند و زیر یک سقف با هم زندگی می کردند او این همه سختی نمی کشید با این سن کم.علی انقدر که برای زن دومش ارزش قایل بود و نگران،برای افسون و مادرش تره خرد نمی کرد.هر چند که وقتی افسون به سختی افتاد،کمکش کرد اما اینهمه چیز نبود.یک پدر انقدر بی تفاوت و ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 150
فصل بعد:شوک افسون به زور تنها مانده بود.ترانه نمی گذاشت.قبول کرده بود که تنها زندگی کند اما نمی خواست از پیشش برود. حال مامان انسی همانطور بود که بود.برایش یک پرستار جدید گرفته بودند تا کارهایش را بکند و تمام وقت کنارش باشد.پاییز،لابه لای درختها و توی برگهای زرد و سرخ ریخته بود.همه چیز زرد و کم ر...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 151
حالا وقت عشق بازی و استراحت بود.نمی دانست مسافرش اهل عشق بازی هست؟اهل بودن هست یا نه.کاش در ان مدت بیشتر می شناختش. ان شب انقدر خسته بود که نای بلند شدن نداشت.برای اولین بار بود که آپارتماتش را اب و جارو کرده بود.همسایه ی مجارستانی اش که رو به روی واحد او خانه داشت و مرد مسنی بود و با یک سگ زندگ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 152
رو به نرگس گفت:جورش کن! می مونم! اگه می تونی! نرگس یک بری خندید و صدای خنده اش توی گلویش گم شد:باشه!یه سری مدارک می خوام! اونا رو بگو برات بفرستن از ایران.باید ترجمه شون کنی و مهر داالترجمه ی معتبر روش خورده باشه! فقط تو این دو ماهی که تا ژانویه مونده،دست از پا خطا نکن تا پات به پلیس باز نشه تا ب...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 153
عشق و اشتیاق به لمس ان مرد و آغوشش داشت افسون را می کشت.نمی دانست این حس لعنتی ار کجا امده که انقدر دوست دارد دانبال را ببیند و ببوسد و بعد هم تا ابد در عشق و اشتیاق او بسوزد.با خودش یک چمدان بیشتر نمی برد و می توانست تنهایی جا به جایش کند.باید یک آژانس هواپیمایی پیدا می کرد که تور دور اروپا داش...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 154
قلبش برای تن او،بدن بی نقص و ورزشکاری ای که چند بار توی شرکت یواشکی دید زده بود،می تپید.برای طنین بم صدایش در گوشش داشت پرپر می زد.اینکه مثل همان ماجرای خانه ی مامان انسی در اغوش بکشدش و ببوسدش حالش را خوب می کرد.ییست و سه سال بود که عشقی از کسی ندبده بود و پدری در زندگیش نبود که معنای عشق و حمای...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 155
توی اخرین ویس گفته بود:خیلی خیلی خوشحالم.انقدر که امشب خوابم نمی بره!باورم نمی شه... بعد بینشان سکوت بود تا فردا که تهران را به مقصد رم ترک کند و بعد یکراست برود پاریس و توی فرودگاه اورلی از هواپیما پیاده شود.دانیال چه شکلی شده بود؟چاق شده بود یا لاغر؟ اصلا مگر مهم بود؟ فصل بعد: عاشقتر از بهارم م...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 156
دانیال پیراهن را نگرفته،دستهای او را بوسید و گفت:خاک برسر من! چقدر من بی فکرم! چرا هیچی برات نگرفتم؟ افسون بی خیال خندید:عیبی نداره.من خیلی خسته م! چند ساعت پرواز کوفته م کرده! قهوه درست می کنی برام؟ دانیال از جا پرید:الان...الان...شکلات هم خریدم،دوست داری؟ افسون چمدانش را برد طرف اتاق:اینجا بذار...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 157
دانیال عقب کشید:تا بیای بیرون من حاضر شم؟ افسون دست به موهای بلند او کشید:موهات نم داره!دوش گرفتی؟ دانیال مجله را کناری انداخت:خستگیمو در می بره همیشه! افسون موهای او را نوازش کرد:راستش رو بگو! چقدر منتظرم بودی؟چقدر تو فکرم بودی؟ دانیال دست او را بوسید:اصلا تو فکرت نبودم! پاشو برو دوش بگیر...پاش...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 158
باید از وجود جنس مخالفش لذت ببرد.باید دست و پا بزند تا شنا کردن را یاد بگیرد که این شنا کردن همان چیزیست که خدا در وجودش نهاده و غریزه ایست که خدا به او هدیه کرده تا از کل زندگی لذت ببرد. شومینه با شعله ی زرد و ابی توی کافه می سوخت و بیرون، از پشت شیشه ی در چوبی،آسمان گرفته ی پاریس معلوم بود. موس...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 159
جرعه ی اخر اب جو،افسون را بیحال کرد.پاهایش داغ شده بود.انگار خون بیشتری توی پاها جریان پیدا کرده بود.رگهای پایش انگار کشیده می شد.وقتی دانیال پول را روی میز گذاشت،افسون از جا بلند شد و گیج خورد.دانیال بازویش را گرفت:چی شد؟بهت نساخت؟ افسون سر بالا داد:نه! فکر کنم فشارمو انداخته.بیا راه بریم… هر دو...
بروزرسانی در : ۱۱ ساعت پیش
