پارت صد و چهل و پنجم :

دانیال دستی به موهای صاف و براقش کشید: چی باید می گفتم؟مگه غیرت ندارم من؟با یکی بودم روش تعصب داشتم،الان وایستم نگاه کنم؟روشنفکر هستم اما نه در این حد و اندازه که درباره ی دوس دختر سابقم چیزی بشنوم و دهنمو ببندم!
داوود دوباره به سرفه افتاد:حرفهای جدید می زنی!ندیده بودم اینطوری برای کسی بال بال بزنی!
ژان دوباره از دور بهشان اشاره کرد،داوود رفت پیش او و زنی که مسن بود و کت و دامن مشک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اون از مادرش،اینم از پدرش... بچه های طلاق واقعااسیب میبینن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!