عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و چهل و پنجم :
دانیال دستی به موهای صاف و براقش کشید: چی باید می گفتم؟مگه غیرت ندارم من؟با یکی بودم روش تعصب داشتم،الان وایستم نگاه کنم؟روشنفکر هستم اما نه در این حد و اندازه که درباره ی دوس دختر سابقم چیزی بشنوم و دهنمو ببندم!
داوود دوباره به سرفه افتاد:حرفهای جدید می زنی!ندیده بودم اینطوری برای کسی بال بال بزنی!
ژان دوباره از دور بهشان اشاره کرد،داوود رفت پیش او و زنی که مسن بود و کت و دامن مشک
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اون از مادرش،اینم از پدرش... بچه های طلاق واقعااسیب میبینن