لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 161 تا 179
تعداد کل پارت های منتشر شده : 179
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 161
دانیال سر تکان داد:دختره ی دیوانه! می گم مهمون دارم حالیش نیست! می گم تو پیشمی،باز می گه یکی دو روز بیشتر پیشت نمی مونم می رم پیش عمه م! افسون عصبی گفت:خب از اول بره پیش عمه ش! دانیال چشمهایش را مالید:عمه ش پاریس نیست! یه شهر دیگه ست! جنوب فرانسه ست.تو نیس ه! انگار یک لیوان اب سرد را ریختند روی ...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 162
دانیال به بوسه اش جواب داد و در را با پا بست.بعد پشت دختر تخت خنک را لمس کرد. بوسه ها داغ بود و همه جای بدنش را می سوزاند.گردن،سینه ها،شکم و پهلوها و...اصلا نفهمید چه شد.کی شروع شد و کی تمام؟ وقتی به خودش امد،که دانیال کنارش خوابیده بود و ارام نفس می کشید. *** توی جا غلتید و دوباره چشمهایش را بست...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 163
چقدر مست و ملنگ شده بود و بنده ی غریزه که وجود یک زن توی خانه اش حالش را تا به این حد به هم می ریخت.اخر این موجود مونث یک دختر جذاب بود که یک شب کنارش خوابیده بود و از وجود هم لذت برده بودند.مگر می شد شب پیش را فراموش کند؟ان بوسه ها و بدن نرم و لبهای خیس و شیرین افسون.اب دهانش را به زور قورت داد....
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 164
افسون یکبند اشک می ریخت.اشکهایش بند نمی آمد.حس می کرد بغضی که از شنیدن خبر جدایی چند ساله ی مادر و پدرش در گلو دارد،کم کم آب می شود.این بغضها روی هم تلنبار شده بود؛بغض جدایی،بغض از دست دادن دانیال،بغض فشارهایی که آرمین می اورد و نمی دانست چرا آنقدر همه چیز پیچیده شده،بغض تنهایی،بغض عشقی که به دان...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 165
به شانه ی عشق تکیه داد و دست پرمویش را توی بغل گرفت.حالش بهتر شده بود با اینکه لذتی که چند ساعت پیش برده بود با هیچ چیز در دنیا برایش قابل قیاس نبود. دانیال ارام خندید:پاشو دیگه! لوسبازی بسه! لباس بپوش...امشب یه مهمون فضول داریم! افسون خندید و اخرین جرعه ی شیر را سر کشید:ناجی از اولشم فضول بود! ز...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 166
بالاخره سر و کله ی داوود پیدا شد.زنگ زد به دانیال و گفت دارد می اید انجا.خود دانیال زنگ زده بود تا برود انجا.می خواست افسون را ببرد دانسینگ و شام بخورند و می دانست موگه باهاشان می اید و فضولی می کند.داوود می توانست با زبانش او را توی خانه نگه دارد یا ببردش بیرون و با خم بروند کافه.داوود پریشان و ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 167
همه چیز را دانیال از قبل رزرو کرده بود.میز و شام و برنامه ی رقص. بااینکه خیلی گران بود اما باز هم دانیال خم به ابرو نیاورده بود.سردر کلاب قرمز بود و نوشته بود:Moulen rouge.بالایش یک آسیا بادی بود که می درخشید.جذابیت سازه ی کلاب افسون را مسحور کرده بود.دختر و پسرهای جوان دست در دست هم با لباسهای ...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 168
افسون نگاهش کرد و نگاه او روح دانیال را شکافت:چیه؟برم بیرون؟ افسون لحاف را کنار زد و گفت:نه !اینجا جای خودته! بیا...اجازه نمی خواد. دانیال بعد از رخت عوض کردن کنارش خزید. هیجان داشت دوباره اما افسون روی سینه اش به خواب رفته بود.صورت گرد و لبهای رنگ پریده اش،روی یقه ی تی شرتش بود و موهایش پخش بود ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 169
دنبال دانیال بیرون رفت و سراسیمه پرسید:چی شده؟داوود چی کارت داره؟ دانیال دست به صورت مثل گچ سفیدش کشید و گفت:هیچی! نگران نباش! نفسش انگار می لرزید. بعد از پله ها پایین دوید.افسون داشت دیوانه می شد.وقتی تو آمد،موگه داشت میز را جمع می کرد.از همانجا گفت:نترس! دانیال چیزیش نمیشه...هول نکن! حتما راجع ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 170
افسون سرش را توی دست گرفت و کنارش نشست.باورش نمی شد به این راحتی اینده ی یک نفر خراب شود.خواست تقلا کند و به خیال خودش مشکل را حل کند:خب وکیبل بگیری چی؟اینحور وقتا چی کار می کنن؟ دانیال چیزی نگفت.لبهایش سفید شده بود و می لرزید.افسون شانه هایش را ماساژ داد:تورو خدا اینطوری نکن! من دیوونه می شم...د...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 171
فصل بعد : نام من عشق است. از لحظه ای که توی هواپیما نشست.استرس افتاد به جانش.ان یک هفته را توی بغل دانیال بود و خوش گذرانده بود و به تلفنهایش جواب نداده بود و حالا چه داشت که بگوید به مادرش و به پدرش؟حالا چه عکس العملی نشان می دادند؟چه کارش می کردند؟وای بر او!ترسیده بود.از کاری که کرده بود هم پشی...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 172
افسون فقط سکوت کرد و جوابش را نداد تا قائله بخوابد،اما ترانه دست بردار نبود:فکر کردی شهر هرته! تلفن که جواب ندادی!موبایل خاموش!کدوم جهنم دره ای بودی؟به من دروغ میگی؟مگه صاحب نداری؟کجا بودی؟ افسون کز کرده بود گوشه ی اتاق خوابش و ترانه داشت خط و نشان می کشید.صورتش قرمز شده بود و نفس نفس می زد.موهای...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 173
بدن دختر سرد شد و بعد گر گرفت.دهانش مثل یک تکه چوب شد و سرفه اش گرفت.چند سرفه زد و بعد قلبش شروع کرد به تند زدن.اسمش دوباره داشت عود می کرد.اما سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد.نفسش بالا نمی آمد.دوست نداشت خودش را به این زودی لو بدهد اما حال بدش به خاطر جدایی از دانیال،دل نازک و ضعیفش کرده بود....
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 174
فصل بعد: و_تمام_میشود شامپو بدن افسون را که روی بدنش ریخت.حالش خرابتر شد.این بو داشت دیوانه اش می کرد.یک ماه و نیم بدون او سر کرده بود و حالا طاقتش کمتر و کمتر می شد.از وفتی از موزه ی لوور برگشته بود بی قرار بود.بی افسون بودن اذیتش می کرد و بدتر شده بود.دوری حساس و عصبی اش کرده بود.نمی دانست بای...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 175
هیچوقت نمی توانست از وابستگیهایش دل بکند.اگر دل می کند بعدش می خواست چه کند؟روزهایش را با یک جنین توی شکم چطور بگذراند؟مگر می شد با یک بچه سر کرد و به کسی نگفت؟مگر می شد سقطش کند و بعد دانیال و شور و حس و زندگیش با او عشق را فراموش کند؟ عشق را به این راحتیها به دست نیاورده بود که بخواهد از دست ده...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 176
گوشی را سر جایش گذاشت و به پنجره ی خانه اش خیره شد.رفت و پرده ها را کشید.نمی دانست چه کند.تلفن خانه دوباره زنگ خورد.ترانه بود.گفت انسیه حالش خوب نیست و نفسش بالا نمی آید و خودش را برساند. افسون نفمید چطور لباس پوشید و ماشین گرفت و خودش را رساند خانه ی ترانه.بوی خانه ی مادر بوی مریضی و ماندگی بود....
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 177
و حرفش را خورد.پس ارمین چیزی به مهدی نگفته بود.ترانه هم دهانش قرص بود.کمی دلش گرم شد.مهدی نمی دانست او رفته فرانسه! و هیچ کدام نمی دانستند که او حامله است از کسی که دوستش دارد. نفس کشید و چشمهایش پر از اشک شد.این سفر بیشتر از انکه خسته اش کند روحیه اش را سفت کرده بود.یاد رود نف و کافه مولن روژ ا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 178
وقتی به هوش امد دید روی یک صندلی خوابیده.حس کرد چیزی از میان پایش بیرون می ریزد.دست روی شکمش گذاشت انگار خالی شده بود.جیغ زد.علی و ترانه و ارمین بالای سرش امدند و ترانه به پاهای او خیره شد که از خون خیس شده بود.اصلا نفهمید که چه شده.وقتی دوباره چشم باز کرد؛صدای بلندگوی بیمارستان می امد. نیمخیز شد...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 179
بعد سرش را پایین انداخت.ناراحت بود و نمی دانست دانیال چه فکری خواهد کرد.اخر دانیال ادم تصمیمهای هیجانی و یک دفعه ای بود.می ترسید ولش کند. سورمه چشمهایش را درشت کرده بود:وای! راست می گی؟دانیال بفهمه داغون میشه! افسون می دانست که سورمه اغراق می کند و بزرگش می کند زیادی. گفت:حالا اگه باور نکنه من نم...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
