عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و پنجاه و ششم :
دانیال پیراهن را نگرفته،دستهای او را بوسید و گفت:خاک برسر من! چقدر من بی فکرم! چرا هیچی برات نگرفتم؟
افسون بی خیال خندید:عیبی نداره.من خیلی خسته م! چند ساعت پرواز کوفته م کرده! قهوه درست می کنی برام؟
دانیال از جا پرید:الان...الان...شکلات هم خریدم،دوست داری؟
افسون چمدانش را برد طرف اتاق:اینجا بذارم چمدونو؟
دانیال کاسه را به کوزه کوبید:هر جا که دوست داری بذار عزیزم!
افسون لبا
لطفا صبر کنید...
