پارت صد و چهل و یک :

علی رغم سردردش قصد رفتن کرد،ته سیگار را روی زمین انداخت و لگد کرد.بعد سوار ماشین شد و گاز داد تا به جاده ی لشکر رسید.جاده ان وقت سال توی بهار،همیشه شلوغ بود.اسب دوانی را پیدا کرد.پشت در ایستاد و در زد.کسی در را باز نکرد.انقدر ایستاد و انقدر زنگ زد تا بشیر در را باز کرد.خواب الود بود و ژولیده.گفت:چه خبره اقا؟امشب سر اوردی؟تعطیله!
دانیال کنارش زد و رفت طرف اصطبل.صدای خرخر کردن اسبها می امد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چقد گریه ی دانیال بااین موزیک غمگین بود😔😔😔😔

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    رفتنه...جدایی سخته...

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    امنیت دیگه چی میگه این وسط؟نکنه اینم نقشه ای توکارشه

    ۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    بعید نیست والا!

    ۲ ماه پیش
کپی شد!