عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و شصت :
لم داده به شانه ی دانیال،دست توی دستش، رفت طرف خیابانهای مه آلود و بی عبور پاریس.صدای قدمهایشان روی سنگفرش خیابانهای خیس می امد.مغازه ها تک و توک بسته بودند.فقط چند کافه باز بودند و سوپرمارکت.انگار توی پاییز،پاریس شهر ارواح می شد.دانیال می گفت:بیشتر مردم اینجا تامینند،باید کار کنند اما تا دیروقت کار نمی کنند مثل ایرانیها تا یک اجاره خانه بدهند یا ماشین بخرند.هر مدل ماشینی بخرند،اگر چن
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0دو. تا دوتا ،خوش بحال اقا دانیال