لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 121
خانه اش بو گرفته بود.بوی عطر تازه ی یک تن جوان و نورسته.تن دختری که باکره گی و پاکیزگی از آن می بارید.با آنکه باکره بودن دوست دختر برایش مهم نبود اما از اینکه حدس می زد،افسون قبل از او تنش را به کس دیگری نداده،لذت می برد.خدا خدا می کرد که حدسش درست باشد.می دانست که خیلی خودخواهانه و مردسالارانه ا...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 122
ترانه خودش را روی زانو جلو کشید و بازوهای افسون را فشار داد:تو هیچی نمی دونی! هیچی! من و علی...خیلی وقته...طلاق گرفتیم...فقط ... سر افسون تیر کشید.باورش نمی شد:چی؟یعنی چی؟ ترانه دوباره زد زیر گریه:الان پنج ساله طلاق گرفتیم،به خاطر تو که ضربه نخوری،با هم موندیم.علی...بابات...یه زندگی دیگه داره...ج...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 123
هاله سینی سرویس چای را کنار زد:خاک بر سرم! بابات بره تو چی؟ افسون نمی دانست چه بگوید.قلبش سنگین شده بود و انگار یک گلوله ی داغ گذاشته بودند،رویش. _نمی دونم هاله! انقدر حالم بده! بابا خیلی باهام حرف زد.گفت یه آپارتمان توی برجی که تازه ساخته ،به نامم می زنه که اجاره بدم و بی پول نمونم. هاله با دهان...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 124
علی تا آمدن انسیه خانم به خانه،صبر کرد.نمی خواست پیرزن متوجه چیزی شود.ترانه بعد از بهبودی انسیه را آورد توی برج.اما انسیه از پا افتاده بود.نه می توانست راه برود نه می توانست حرف بزند.قدرت تکلمش را از دست داده بود.همه چیز را متوجه می شد اما نمی توانست حرف بزند و پاهایش جان نداشت.دکتر گفته بود لخته...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 125
مرد پیراهن کرم رنگش را صاف کرد و از اتاق بیرون رفت.دلهره داشت.نمی خواست دختر را از دست بدهد.اما دست خودش نبود،وارد شرکت که می شد و تلفنهایش شروع می شد و آگهی مزایده ها و بیلی بوردها و بی نظمی کارمندها را که می دید،خود به خود اخلاقش بر می گشت. نفس عمیقی کشید و پشت میزش نشست.لپ تاپش را که باز کرد،ا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 126
افسون کامل به طرفش چرخید و پاهایش را گذاشت آن طرف نیمکت.چشم در چشم شدند.با فاصله ی خیلی کم.دختر از این فاصله ی کم،لذت می برد.گفت:جایی نمی ریم! مادربزرگم مریضه! با وضع اون هیچ جا نمی شه بریم. دانیال از خدا خواسته گفت:اسب دوست داری؟اسب دوانی رفتی تا حالا؟ چشمهای افسون برق زد و زخم روی دستش را فشار ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 127
افسون با تعجب نگاهش کرد.پسر ماشین را دور زد و آن طرف جوی ایستاد:یکی گفت بهت پیغام برسونم! خودش نمی تونست بیاد.گفت امشب می آد دنبالت بری باهاش حرف بزنی.می خواد قبل عید تکلیفتون رو روشن کنه. قلب افسون داشت می آمد بیرون از سینه: چی می گی آقا؟مزاحم نشو! برو گم شو! پسر دستی به سر تراشیده اش کشید:همینی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 128
_امروز من بی کارم بعد از شرکت! گفته بودی قرار بذاری...امروز وقت دارم! چشمهای دانیال درشت شد:چی؟ افسون لبخند زد و در را پشت سرش بست:می گم بریم بیرون؟ دانیال آب دهانش را قورت داد:ازت دلخورم! افسون میز را دور زد و دست روی شانه ی او گذاشت.دستش می لرزید اما:بریم حرف بزنیم. حس دختری آب زیرکاه و عشوه گ...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 129
افسون موبایل را قطع کرد.دانیال دیگر نمی توانست جلوی خودش را نگه دارد.انگشتهای ظریف افسون را میان انگشتهای خودش قفل کرد و گفت:چه مشکلاتی داری؟به من بگو! افسون داشت از فشار دست او خوشش می آمد کم کم:یه چیزایی توی زندگی منه که اگه بشنوی،شاید دیگه نخوای باهام دوست باشی... دانیال دست او را بالا برد و ب...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 130
پیش خودش می گفت همه ی مردها بیشعورند! تا فهمید که پیرمردی او را دزدیده،جا زده و نه زنگ می زند و نه پیام می فرستند.دلش می خواست زنگ بزند و به بهانه ی کار،با او حرف بزند اما چه فایده؟وقتی مردی آنقدر بی منطق بود که حرفهایش را باور نکند و در ماجرایی که او هیچ اراده ای نداشته،افسون را مقصر بداند،نمی ش...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 131
افسون لبخند زد و خواست دسته گل را بگیرد که دانیال صورتش را جلو آورد و گفت:اول یه بوس! افسون عقب کشید:چی؟چه خبره مگه؟ دانیال به صورتش اشاره کرد:اینجا! بوس! افسون سرش را چرخاند:ای وای... دستپاچه شده بود. دانیال از رو نمی رفت:گلا رو نمی دم! تا یه بوس نکاری رو اینجا... دختر نمی دانست چه کند.در تله ی...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 132
اسب عقبتر رفت تا کفلش چسبید به درخت.افسون ناله کرد:تورو خدا! منو بیار پایین! دانیال! دانیال سوت زد و نچ نچ کرد:عزیزم...آروم...بذار بیاد پایین! بعد به افسون مچاله شده نگاه کرد:تکون نخور.گریه نکنی ها! این به گریه حساسه! مهتر از طرف دیگر که اسب به آن دید نداشت،نزدیک شد اما.. فقط یک حرکت باعث شد که...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 133
همینش مانده بود که آن روز همه جای دختر را ببیند.بدش نمی آمد چون پای بلند و پر دختر خون آلود هم قشنگ بود.تمام غریزه اش به طغیان در آمده بدود.هر چه کنترل داشت را فراموش کرده بود و نمی توانست به انتهای این موضوع فکر نکند.به بدن او،به ذهنش،به مویش و به زندگی و اینکه او در کنارش خواهد ماند یا نه. افسو...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 134
بیمارستان آن وقت سال شلوغ بود.انگار همه ی مردم منتظر بودند عید بشود و تصادف یا سکته کنند.یکی توی جاده تصادف کرده بود و از لای آهن پاره ها بیرونش کشیده بودند.ان یکی قلبش وسط مهمانی گرفته بود و روی سینه اش افتاده بودند و احیائش می کردند و چند دختر و پسر مست بودتد و راننده شان با ماشین زده بودشان به...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 135
دل دانیال برای بدن کشیده و پٌر دختر رفته بود.نمی خواست وسط آن بحران دلهره آور و سخت به بدن جذاب و جوان او فکر کند اما نمی شد! سخت بود برایش.همه چیز این دختر برایش تازگی داشت و جذاب بود.می دانست همیشه اینطور نمی ماند اما مطمئن بود دلش می خواهد او را برای مدتی طولانی داشته باشد.نمی دانست پیوند و نز...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 136
دلش نفس گرم و لبهای داغ او را می خواست که در روز حادثه خورده بود توی صورتش و آرامش کرده بود.انگار نفس دانیال مثل دم مسیح او را درمان کرده بود و نوش دارویی شیرین بود برایش.افسون دستهای مردی را می خواست که او را خون آلود،در آغوش گرفته بود و توی اسب دوانی مداوا کرده بود.وقتی درد در او رخنه کرده بود،...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 137
بلافاصله گفت:مامان! من می خوام با آقای انتظاری حرف بزنم.کارش دارم. ترانه اخم کرد و به انتظاری نگاه کرد: راجع به چی؟ افسون التماس کرد: داره از ایران می ره ... دانیال جلوتر امد و توی چشمهای ترانه زل زد: من مزاحم نمی شم زیاد! فقط می خوایم در مورد روابط کاری حرف بزنیم و مسایل بعدی... افسون خنده اش گر...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 138
افسون زانوهایش را بغل کرد: مهدی؟اسم شوهر جدیدته؟چند ساله ؟ ترانه نفسش را فوت کرد بیرون: چی چند ساله؟منم ادمم! زنم! تو می دونی بابات چقدر اذیتم کرد با کممحلی؟با اهمیت ندادن به نیازام! افسون موهایش را کنار زد و به چشمهای ترانه نگاه کرد: چرا بهم نگفتین؟چقدر دروغ؟ ترانه از جا بلند شد و دامنش را جمع ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 139
دانیال لبهایش را برد تو:خوب می شی!چیزی نیست! هاکان خنده اش گرفت:ام اس خوب شدنی نیست! از بعد سایه دیگه یه اب خوش از گلوم پایین نرفت.نمی دونی وقتی بچه ت جلوی چشمت بمیره،دیگه آدم بشو نیستی! دانیال شانه ی استخوانی او را فشار داد:شما این همه فیزیوتراپی می ری.این همه خرج می کنی برای سلامتیت! خاله دن...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 140
دانیال دوید توی حرفش: چی؟ افسون توی چشمهایش زل زد:نمی رفتی! دانیال یک قلپ از قهوه اش را خورد و با شنیدن این حرف به سرفه افتاد.گلویش می سوخت و سرفه داشت خفه اش می کرد.قرمز شده بود.افسون بلند شد و پشتش را ماساژ داد و گارسن برایش یک بطری آب معدنی و لیوان آورد.تا آب بریزد توی لیوان،نفسش بالا آمد. ب...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
