عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و چهل و هفتم :
صدای سکوت بدتر بود.داشت بیشتر ازارش می داد.نمی دانست باید چه کند.شماره ی سرایدار را که همان اول ورود از او گرفته بود،با گوشی اش گرفت.سرایدار هم جواب نمی داد.تا علی برسد دلش مثل گنجشکی اسیر و بی آب و غذا تپید و تپید.
علی با کلید خودش در اپارتمان را باز کرد و تو آمد.افسون را بغل گرفت و برد خانه ی خودش.زن علی،مژده،هم خانه بود.افسون چاره ای نداشت ماندن در ان خانه جز وهم و ترس نفعی برایش نداشت.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اما من حس خوبی از امنیت نمیگیرم،چقدرم سیریشه ..