پارت صد و چهل و هفتم :

صدای سکوت بدتر بود.داشت بیشتر ازارش می داد.نمی دانست باید چه کند.شماره ی سرایدار را که همان اول ورود از او گرفته بود،با گوشی اش گرفت.سرایدار هم جواب نمی داد.تا علی برسد دلش مثل گنجشکی اسیر و بی آب و غذا تپید و تپید.
علی با کلید خودش در اپارتمان را باز کرد و تو آمد.افسون را بغل گرفت و برد خانه ی خودش.زن علی،مژده،هم خانه بود.افسون چاره ای نداشت ماندن در ان خانه جز وهم و ترس نفعی برایش نداشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    اما من حس خوبی از امنیت نمیگیرم،چقدرم سیریشه ..

    ۱ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلییی

    ۱ ماه پیش
کپی شد!