پارت صد و چهل و ششم :

افسون توی دلش به حرف ترانه خندید بعد فکر کرد:اول دانیال او را دوست داشت یا او دانیال را؟نمی دانست!
ترانه کنارش نشست و موهایش را نوازش کرد اما افسون کناره گرفت و خودش را مشغول تلویزیون کرد.ارام و قرار نداشت.ساعت که ده شد شام نخورده خزید توی اتاقش و روی تخت دراز کشید.به سقف نگاه کرد و به دیوارها و به میز ارایشش.همه چیز سر جای خودش بود هیچ چیز تغییر نکرده بود اما او تغییر کرده بود.درونش و زÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    تنها زندگی کردن همچین هم اسون نیستا...

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اصلا آسون نیست بدبختیه.مخصوصا برای دختر ۲۲ ساله ای که بر و رو داره و کسی پشتش نیست! این اوج شوربختیه!

    ۴ ماه پیش
  • نگین

    0

    کی بود پشت در؟ وااای چ ترسناک شد نکنه اون یاروس؟؟؟؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️