عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و چهل و ششم :
افسون توی دلش به حرف ترانه خندید بعد فکر کرد:اول دانیال او را دوست داشت یا او دانیال را؟نمی دانست!
ترانه کنارش نشست و موهایش را نوازش کرد اما افسون کناره گرفت و خودش را مشغول تلویزیون کرد.ارام و قرار نداشت.ساعت که ده شد شام نخورده خزید توی اتاقش و روی تخت دراز کشید.به سقف نگاه کرد و به دیوارها و به میز ارایشش.همه چیز سر جای خودش بود هیچ چیز تغییر نکرده بود اما او تغییر کرده بود.درونش و ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0تنها زندگی کردن همچین هم اسون نیستا...