لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 101
دانیال لبهایش را مکید.باید از موقعیت سوءاستفاده می کرد.باید خودش را صاف می چپاند در وضعیتی که درست سایز تنش دوخته بودند تا بتواند مخ دختر را بزند.تا به حال توی آن سی و چند سال زندگی و کار،آنقدر احساس نیاز نمی کرد به زدن مخ یک دختر و ربودن دلش.می خواست تا می تواند حال دختر را خوب کند تا خاطره ی خو...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 102
دانیال در آن شلوغی و ازدحام گفت:دستمو بگیر گمت نکنم.دختر بعد از چند ساعت اه و ناله و فشار و استرس بالاخره لبخند زد و دست زیر بازوی او انداخت.حال دانیال زیر و رو شد.نرمی پوست دختر را از روی پالویش می توانست حس کند.آب دهانش را قورت داد:چی دوست داری برات بگیرم؟ افشون با خوشحالی زل زده بود به سقف و ت...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 103
چه خوب که همه ی جلساتش را کنسل کرده بود.مرده شور هرچه جلسه بود را باید می بردند.گور پدر هر جلسه ی اعصاب خردکنی که باعث شده بود از خودش ،نیازها و این دختر تو دل بروی ساکت و آرام،دور بماند. به سختی سکوت را شکست:تو از دوستی چی می خوای؟از دوستی با یه مرد مثلا! بعد ظرف قارچهای سفید و تمیز را جلو کشید...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 104
مرد چیزی نگفت.فقط دست او را گرفت و بوسید.بعد سرش را روی پای افسون گذاشت و روتختی را رویش کشید:از صبح خسته شدیم.تا حالا انقدر خرید نکرده بودم. افسون از حرکت دانیال معذب شده بود دوباره: مگه خریداتو کی می کنه؟ دانیال همانطور که چشم برهم می گذاشت بریده بریده گفت:خاله م و کارگرم.من یه چرت بزنم بعدا با...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 105
بوی وانیل می آمد و بوی شکلات.بوی عطر کوکومادمازل.شاید هم یک بوی دیگر بود.یک بویی شبیه عطری که توی خوابهای خوشش می پیچید.شاید هم بوی داغی لباس تازه اتو کرده می آمد یا بوی واکس ماشین تمیز انتظاری! نفسش بند آمد.نمی توانست باور کند که انتظاری به او پیشنهاد داده.آخر چرا باید از او خوشش می آمد؟آن هم وس...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 106
توی خواب افسون،چند دختر با صورتهای له شده می دویدند و جیغ می کشیدند. اطراف بیابان بود و برهوت.آفتاب تن می سوزاند و خودش توی جاده ای می دوید و دخترها پشت سرش بودند.آنقدر صدای فریادهایشان بلند بود که گوشهای افسون داشت کر می شد.از صورتهایشان خون نمی ریخت اما وقتی به پشت سرش نگاه کرد دید یکی بینی ندا...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 107
علی دوباره پرسید:کسی رو دوست داری و اون نمی ذاره بهش برسی؟ دختر ناگهانی گفت:اره! یه جورایی... علی قهقهه زد:خب زودتر بگو! من باهاش حرف می زنم...اگه سرش به تنش می ارزه! افسون گفت:می ارزه! اما مامان چشم نداره ببیندش! علی زود گفت:چرا؟ افسون دلش می خواست فقط حرف بزند.در مورد هر کس و هر چیز. _چون خیلی ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 108
سورمه بینی اش را با دستمال پاک کرد:قرص پارتی توی کشتی...کشیتیهایی که بهشون می گن فری...دو تا قرص خورده بود و نفهمیده بود چی کار می کنه...می گفت همه لخت بودن... سینه ی دانیال تنگ شد و نشست روی سکو:وای! _اونم...نفهمیده با چند نفر رابطه داشته! کی گفت وقتی صبح شد،حس کردم یه حیوونم! مثل حیوونم... دانی...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 109
عیدتون مبارک مخاطبان عزیز... خیلی مراقب خودتون باشید.امیدوارم همیشه بخندید و ارزوی خوشی و شادی برای همه تون. وقتی قطع کرد.موبایل را توی جیبش گذاشت.سورمه هنوز ناآرام بود.داشت با خودش حرف می زد.این دختر آنقدر شکننده بود و نشان نمی داد؟یاد دعواهایشان افتاد.هر بار که با هم مسافرت می رفتند،با دعوا بر...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 110
توی اتاقش داشت کار می کرد که یک دفعه صدای جیغ آمد.از جا پرید.دانیال را دید که می دود سمت راه پله ها.دنبالش رفت: چی شده آقای انتظاری؟ صورت انتظاری رنگ پریده بود: نمی دونم! بعد از پله ها پایین رفت و صدایش از طبقه ی پایین آمد:چی شده؟چه خبره؟ صدای آقای دوران آمد:دزدو گرفتم! دختری جیغ می زد:بیشعور نفه...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 111
دل دانیال همه چیز می خواست.بوسه؛آغوش،لمس جنس مخالف،موی بلند دخترانه ی معشوق،انگشتهای ظریف،پوست لطیف،ناخنهای بلند و لاک زده،چشمهای سیاه،لبهای شیرین،ملافه ی نرم و پرده های حریر و حرفهای عاشقانه.نمی توانست جلوی خودش را نگه دارد.دلش می خواست زودتر برود سر اصل مطلب.دو سال بود که هیچ چیز نداشت.هیچ چیز ...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 112
گفت: نه! می خواستم بگم که امروز کاری ندارم برای بعدازظهر! انتظاری گوشه ی لبش را خاراند:خب...پس بریم سوار ماشین شیم؟ افسون لبخند زد:من عجله دارم.جای دور نه! انتظاری سر بالا داد:کافه غروب؟همین پایین؟ افسون تند گفت:بله... دانیال جلو رفت و افسون شانه به شانه اش شد.هر دو دلهره داشتند.آن هم زیاد! کافه...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 113
پسر گارسن که آمد،دانیال یک تکه کیک شکلاتی سفارش داد و قهوه و چای.بعد از چند دقیقه که سفارشها آمد،صدای زنگ پیام افسون بلند شد.دانیال دست برد تا گوشی او را بردارد اما افسون آن را قاپید:کنجکاو م که هستی! دانیال دستش را عقب کشید.هنوز هیچ نشده،فضولی اش گل کرده بود.گفت:فضولم! خیلی زیاد! افسون رد پیام ر...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 114
دانیال دستمال خیس را که کشید روی بدن اسب،یاد همان دختر افتاد.همانی که جذاب و ساده بود و دلنشین مثل بقیه ی دخترها. اما فرقهایی هم داشت.ناز بود و پشت چشم که نازک می کرد،بامزه تر می شد.دستمال را کشید روی کپلهای اسب،اسب نفس نفس می زد.یالش را نوازش کرد و بیخ گوشهای تیز و بلندش گفت:دلت تنگ شده بود برام...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 115
داوود زد زیر خنده:بینیم بابا!هستی اگه بهم خیانت می کرد که سرشو می بریدم! بنیامین گفت:خاک بر سر بی تمدنت کنن! اگه تو خیانت می کردی،اون باید می کشتت؟ داوود سیگارش را روشن کرد:نمی دونم! با هم نساختیم.سر هیچی جدا شدیم.گفت بهم بچه بده من بچه نمی خواستم.از زاق و زوق بچه متنفرم.دست و پاگیره و نمی ذاره پ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 116
دستش روی شماره ی دیگر رفت.انگار به جای مغزش قلبش فرمان داده بود.یا روحش یک چیز دیگر می خواست غیر از آن چیزی که در خودآگاهش بود.همیشه وقتی از خود بیخود می شد،ناخودآگاهش بهتر عمل می کرد و قویتر می شد.دستش سمت شماره هایی می رفت که نباید و گاهی اوقات کارهایی می کرد که نبایدتر! _الو؟ افسون خواب آلود گ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 117
دانیال آب دهانش را قورت داد و زد زیر گریه.بغض چند روزه اش هی می آمد و می رفت.دلش برای سایه می سوخت.برای جوانی اش.برای دردش برای ترسش و برای خیلی چیزهای دیگر. پیرمرد داشت حرفش را می زد:پریشب باهامون دعوا کرد.شارژ ایرانسل می خواست.تازه براش دو تا شارژ خریده بودم.بهش پول نمی دادم هر چی می خواست براش...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 118
دخترزنگ خانه ی دانیال را زد.دلهره به دلش چنگ می انداخت و از اینکه آمده بود نمی دانست پشیمان باشد یا مضطرب. کسی جواب نداد.به سرایدار اشاره زد.مرد دم در آمد:با کی کار دارید خانم؟ افسون اب دهانش را قورت داد:با آقای انتظاری! مثل اینکه حالش خوب نیست! بهم زنگ زد امروز صبح گفت خودم رو برسونم. ابروهای سر...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 119
وقتی تو رفت،دانیال فقط شلوار پوشیده بود و بالاتنه اش لخت بود.خجالت کشید.رییسش که به او پیشنهاد دوستی داده بود، افتاده بود روی تخت آن هم بی لباس! خوشی هایش را با زنهای دیگر می کرد و وقتی حالش به هم می ریخت،به او زنگ می زد که بیاید جمعش کند. قهوه را روی میز کنار تختش گذاشت و توی صورت رنگ پریده ی او...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 120
همانطور که دولا شده بود و داشت خیارشور برمیداشت از طبقه ی پایین یخچال،سایه ی دانیال را پشت سرش حس کرد.از جا پرید و صاف ایستاد.ترسیده بود. نکند دانیال از آنهایش بود؟از کدامهایش؟توی خانه ی انسیه که تنها بودند،موقع نزدیک شدن،سریع جمعش کرده و خودش کنار رفته بود تا پیشروی نکند و اتفاقی نیفتد. رو برنگر...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
