لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 21
از جایش بلند شد و گفت: بریم...من دیرم می شه! باید برم کمک مامانم... ارسلان بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و صورتحساب را پرداخت و بیرون آمدند.همینکه افسون روی پاشنه پا چرخید تا به دنبال ارسلان راه بیفتد ،دوباره سنگینی نگاهی را روی صورتش حس کرد.مرد جوانِ خوش پوش پشت ویترین مغازه رو به رو ایستاده بود...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 22
فصل هفتم:دیدار بی بهانه قلبش به شدت به سینه اش می کوفت.نمی دانست چه کار کند.سر در گم بود.هاله هم آنقدر آرایش کرده بود که ریمل و رژ لب از چشمها و لبهایش می چکید و توجه همه را به خودش جلب می کرد.همین دیروز بود که با کلی و خواهش و تمنا و شرط و شروط حاضر شده بود،با افسون به همان پاساژ برود.قرار بود ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 23
وقتی افسون در اتومبیل مادرش نشست و دامنش را جمع کرد تا لای درهای بزرگ و سنگین آن گیر نکند، یاد آن صورت کشیده و فک چهارگوش و ته ریش ملایم مرد جوان و صدای گرم و خش دارش،هجوم آورد به ذهنش و صورتش را داغ کرد.ترانه به طرف خانه ی انسیه راند.آهنگ فرانسوی "می خواهم پدرم را ببینم" که سلن دیون می خواند،از ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 24
گویی روح سرکش شبنم در همان خانه می چرخید و برای مهمانان ناخوانده ناآرامی می آورد.ترانه ظرف گندم شاه دانه را به طرف افسون گرفت.او کمی برداشت و به دهان گذاشت.مزه اش را دوست نداشت! انسیه خانم رو به رویشان نشست: خوبی مادر؟ افسون گفت: مرسی... و ساکت شد.ترانه برای آنکه جو را گرم کند گفت: مامان! عکسهای ...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 25
انسیه خانم از بیمارستان مرخص شد و ترانه او را یکراست به خانه خودشان برد.او راضی نبود و مدام غر می زد: مادر!من تو خونه خودم راحتترم.نمی تونم اینجا بمونم...شما می خواین مهمونی برین،مهمون بیاد،من حوصله ندارم! سر ندارم.منو ببر خونه. ترانه گفت: ای بابا! مادر من...باز شروع کردی؟ می خوای خونه دخترت نیا...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 26
صبح زود روز جمعه،افسون در شومیزی به رنگ استخوانی و شلوار جین با آرایش و لبخندی کمرنگ از ماشین مادرش در میدان آرژانتین پیاده شد.هاله آخر از همه آمد.خواب آلود و خسته و بی رنگ و رو.کک و مکهای کمرنگ صورتش آن روز صبح بیشتر شده بود.پدرام هم همراهش بود و مدام به او ایراد می گرفت که چرا آن شکلی ست و چرا ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 27
پدرام دوباره وسط صحبتشان پرید: هاله خانوم! حرفای جدید می شنوم...حرف از تور و پهن کردن و اینا می زنی تازگی ها! هاله باز اخمهایش را در هم کشید: یادم باشه این دفعه دیگه تو رو با خودمون نیارم جایی! مدام می خوای غر بزنی...اه! پدرام چیزی نگفت و ابرو در هم کشید.خودش هم خوب می دانست که هاله هر کاری بکند ...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 28
بعد از چند دور ،وقت تمام شد و افسون و آتنا عرقریزان،پیاده شدند.هاله با اخم افسون را نگاه می کرد.افسون بعد از در آوردن کلاه ایمنی،کلاهش را روی سرش مرتب کرد و برای هاله نوک زبانش را در آورد.هاله تنه ای به افسون زد و گفت: خیلی بی چشم و رویی! من این همه به خاطر تو رفتم بلیت خریدم! افسون جواب داد: خیل...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 29
بعد از غذا،پدارم زودتر از همه از جا بلند شد و بیرون رفت و بعد رو به منطقه سرسبز جاده متفکر ایستاد.هاله هم خورده نخورده،با شتاب به دنبالش بیرون رفت و چند دقیقه بعد زمزمه مبهم جر و بحثشان بالا گرفت.افسون نفس عمیقی کشید و گفت: خدا تا آخرش رحم کنه بهمون! و بعد توی دل گفت:خداروشکر من با کسی دوست نیستم...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 30
افسون با شتاب مانتویش را در جالباسی دیواری جلوی در آویزان کرد و به طرف حمام دوید.گویی می خواست گردو غبار و آن حس مرموز را با هم از بدنش بزداید.وقتی اندکی در وان آب ولرم و شامپویی با عطر سوسن خوابید و آرام شد،دوش گرفت و بیرون آمد.در همین حین صدای دوختن چرخ خیاطی از اتاق مادربزرگ به گوشش رخنه کرد.د...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 31
آن روز صبح، افسون با ارسلان در حال چت کردن بود.در آمریکا،شب بود. و ارسلان به تازگی از رستوران به خانه بازگشته بود.چت کردن با ارسلان فقط در حد تکه پرانی و شوخی و جوکهای خنده دار بود و بس!فقط برای آنکه بی ادب جلوه نکند و به دوستی خانوادگیشان احترام بگذارد،جواب ارسلان را می داد وگرنه حرف زدن با جوان...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 32
آن روز صبح، افسون با ارسلان در حال چت کردن بود.کردن بود.در آمریکا،شب بود. و ارسلان به تازگی از رستوران به خانه بازگشته بود.چت کردن با ارسلان فقط در حد تکه پرانی و شوخی و جوکهای خنده دار بود و بس!فقط برای آنکه بی ادب جلوه نکند و به دوستی خانوادگیشان احترام بگذارد،جواب ارسلان را می داد وگرنه حرف زد...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 33
فصل نهم: خاطرات تیغ داشت در امتداد خیابان مارسی قدم می زد.پاریس با آن همه زیبایی،هنوز به دلش نمی چسبید.چراغهای پایه دار توی پارک سوسو می زدند.نشست روی نیمکتی که نمناک بود.کسی توی پارک نبود.مه غلیظ شده بود و شب داشت سردتر می شد.سرما برایش خوب نبود.مردی لاغر و تکیده با عینک با سگی هاسکی سفید از دور...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 34
فصل دهم:فرار از روزهای تلخ کیف کتان و قهوه ای اش را از روی شانه راستش به صورت اریب روی مانتوی کرم رنگ و کوتاهش انداخت.بعد دست برد و شال قهوه ای مدل چروکش را روی سر مرتب کرد. چتریهای بلند خوشرنگش را شانه زد و پریشان کرد.آرایش گلبهی کمرنگش حسابی روی چهره اش نشسته بود.ساعت خوشرنگ را به دست انداخت...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 35
به راننده نگاه هم نکرد.از ترس در خودش مچاله شده بود.موبایلش زنگ خورد،مادرش بود.با اشک و گریه ماجرا را تعریف کرد.ترانه زبانش بند آمده بود و مرتب می گفت: کجایی؟کجایی؟ به ماشینه بگو وایسته من همونجا می یام دنبالت! چرا به من نگفتی دختر؟ من از دست تو چی کار کنم؟ افسون از راننده که مردی حدودا" 40 ساله ...
بروزرسانی در : ۳۰۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 36
قدمهای مرد نزدیک و نزدیکتر می شد،صدای قدمهای سنگینش مثل پتک بر سرش کوبیده می شد.در عرض چند ثانیه نقطه های نورانی،پررنگتر شدند و افسون با فریاد دستش را برای ماشینهای در حال گذر،بلند کرد و زبان خشک شده اش را چرخاند در دهان: کمکم کنید...تورو خدا وایستید... همزمان با هم دو ماشین جلوی پایش ترمز کردند...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 37
فصل هشت: سوار بر سرنوشت دانیال افسار اسب را کشید و هی گفت.از روی زین که پایین پرید،ساق پایش تیر کشید.هفته ی قبل که امده بودند تا حالی به اسبها بدهند و سپارکاری کنند،به خاطر سر به هواییهای سورمه توی سوار شدن و اینکه اسب لگدش نزند،با شتاب ,از روی زین پایین پریده بود تا کمکش کند،پایش پیچ خورده بود و...
بروزرسانی در : ۳۰۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 38
خاله سارا می گفت از اولش هم لیلا دختر ضعیفی بود و روان ضعیفی داشت.می گفت این اخلاقش به پدرشان،پدربزرگ خدابیامرز دانیال ،کشیده.پدربزرگ دانیال در جوانی در آستانه ی چهل و چهارسالگی از دنیا رفته بود.یکبار شهرداری به خاطر مالیات مغازه ی الکتریکی اش را پلمپ کرده بود و او طاقت نیاورد و از فشار عصبی سکت...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 39
سیزده سال بعد که قاچاقچیها خسرو انتظاری را که یک نظامی وظیفه شناس و درجه دار بود و توی یک ماموریت مهم و سری انجام وظیفه می کرد، لب مرز کشته بودند،لیلا تعادل روانی اش را از دست داده بود.آن وقتها دانیال کلاس پنجم دبستان را تازه تمام کرده بود. سارا می گفت قبل از آنکه دانیال به دنیا بیاید جان لیلا به...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 40
دانیال جوابشان را نداد.هر دو وقتی دیدند نگاهش به کس دیگریست و منتظر است،راهشان را کشیدند و رفتند بی خداحافظی.دختر بیست ساله سر چرخاند و دانیال را نگاه کرد.دانیال چشمک زد و همان موقع گوشهایش دوباره داغ شد.اولین بار بود که دلش می خواست کسی به او پا بدهد.گفت:شماره م رو بنویس! دختر اخم کرد:بچه پررو!ن...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
