لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 81
زیر نور ضعیفی که از پنجره ی رو به رو به اتاق می تابید،افسون بالاتنه ی ورزیده ی او را از بالا تا پایین،کاوید.نفسش بند آمد.تا به حال از بدن کسی آنقدر خوشش نیامده بود.تا به آن روز هم به جز شکم برآمده ی پدرش و بازیگران فیلمهای سینمایی خارجی که می دید،هیچ مردی را انقدر نزدیک به خودش و آنقدر عریان و بر...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 82
دانیال سر بلند کرد و به چشمهای او زل زد:اما چی؟ هاکان دست به ریشهایش کشید:می خوام بعدها شرکت رو بدم دستت! تو باهوشی! دانیال خندید:بیخیال عمو! من کجام باهوشه؟ هاکان دوباره خندید:وقتی نمی خونی و میری امتحان نمره ی قبولی می گیری...حالا دختره خوب هست؟کیه؟ دانیال فنجان قهوه را گذاشت روی میز کنار د...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 83
فصل بعد:عطرهای بی بو ناجی از صبح توی اتاق انتظاری بود.جر و بحث می کردند،حرف می زدند و بعد ساکت می شدند.سر افسون درد گرفته بود.یک خروار کار ریخته بود سرش و نمی توانست برود توی اتاق مدیر و از او کسب تکلیف کند.انتظاری نه تلفن جواب می داد نه می گذاشت کسی برود توی اتاقش. بعضی از کارمندها از طبقه ی پ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 84
افسون گفت:باشه! باید با بابونه و لیمو عمانی درست کنید. انتظاری سینه اش را صاف کرد:می تونی خودت...خودت برام... درست کنی؟ صدای دختر چند ثانیه در نیامد اما بعد گفت:نه! یعنی...بلد نیستم...تو شرکت می تونم فقط! خنده اش گرفت:مگه من گفتم جای دیگه؟صبحهای چهارشنبه خودت برام درست کن.می دونم جز شرح وظایفت نی...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 85
دانیال از جا بلند شد:اخلاق من گنده! کسی نمی تونه باهام بمونه... بعد توی دلش گفت:به جز یه نفر! سورمه گفت:اه اه! خیلی بی مخی! خودزنیم می کنی؟شهده دختر آخر خونه ی باباشه...لیسانس داره و اسب داره.مثل خودته! خانواده ش معمولین ولی خودش خیلی خوبه... دانیال دست کرد لای موهایش:خداروشکر که یکی مثل خود خرِ ...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 86
گوشی را برداشت و چسباند به گوشش.صدای ظریفی گفت:شب بخیر! آقای انتظاری...آقا صادق هر چی زنگ زد شما برنداشتی...به من گفت زنگ بزنم...فقط ...یه چیزی شده...در دفترتون باز شده و توش رو به هم ریختن...ولی... توی کاسه ی سر دانیال تیر کشید و ولو شد روی زمین:گاوصندوق چطور؟ دختر گفت:نه! هر کاری کردن،نتونستن ب...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 87
تا صبح کابوس همان پیرمرد را دید.پیرمرد انگار تغییر شکل داده بود و قوز پشتش کم شده بود.انگار توی خوابهای او داشت قد می کشید و بزرگ می شد.شاید هم جوان می شد. کابوسها را که کنار زد،سپیده زده بود.روز سرد اسفند ماه بود و هوا کیپ تا کیپ با ابرهای سیاه پوشیده شده بود. آبی به صورتش زد و وسایلش را جمع کرد...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 88
دندانهای انسیه کلید شده بود و صدای نامفهومی از لای دندانها بیرون می آمد.تلفن را برداشت وزنگ زد به ترانه و گریه کرد. هول کرده بود.آخر سر زنگ زد به اورژانس و بدن مادربزرگ را که سنگین شده بود،کنار کشید و گذاشت وسط آشپرخانه.با دو دستش قلبش را ماساژ داد و اشک ریخت.تا ترانه برسد،قبض روح شد. بوی گوشت ود...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 89
صدای زنگ موبایل که بلند شد،از خواب پرید.به زور جواب داد.موگه پشت خط بود:دنی؟خوبی؟ جلوی موهایش را مشت کرد:خوبم! ازین به بعدم بهم نگو دنی! دنی اسم بچه هاست! من دیگه مرد گنده م... موگه خندید:خیله خب مرده گنده! یه چیزی یادم اومد بهت بگم.این رادمنش همیشه وقتی بی هوا تو اتاقش می رفتم،از جا می پرید.انگا...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 90
افسون با موبایلش ور می رفت که یک پیام جدید برایش آمد:تا کی مرخصی می خوای؟ نفسش را فوت کرد بیرون.از کی تا حالا انتظاری انقدر با او صمیمی شده بود؟تایپ کرد:فردا می آم سر کار. دیگر جوابی نیامد.این مردک هم وقت گیر آورده بود.چقدر غر می زد! اه!اصلا چه شده بود که انقدر پیگیر آمدن او بود؟نکند... صبح زود ا...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 91
دانیال دوباره زل زد به او و لبهای رنگ پریده اش:شما شب تعطیلی کجا بودی؟ افسون دستهایش را روی سینه فشرد:با دوستم بودم. دانیال سینه اش را صاف کرد:اممم...همون...همون آقایی که...دویست و شش داشت؟ افسون سر تکان داد:بله! پشت گردن دانیال داغ شد:خب می تونه شهادت بده؟ روی تن افسون عرق سرد نشست:برای چی؟ دا...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 92
آن وقتها هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که شرکت تجهیزات پزشکی دانیش،آنقدر بزرگ شود و بخش تبلیغاتش وسیعتر.هیچ کس دانیال را جدی نمی گرفت.دانیالی که کم حرف و در خود فرو رفته بود و بیشتر اوقات به نقطه ای خیره می شد و حتی بعد از فارغ التحصیلی از دانشکده ی مهندسی معدن واحد تهران شمال هم کم حرف مانده بود.تنه...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 93
هاکان رفته بود ترکیه.از وقتی با سارا ازدواج کرده بود و از ارث محروم شده بود،نرفته بود کشورش.اینبار رفته بود تا سهمش را از برادرش که یک معازه ی عطرفروشی توی کوش آداسی داشت،بگیرد و بیاورد ایران.یک روز توی دفترش نشسته بود که سارا روی موبایلش زنگ زد.گریه می کرد.می گفت سایه حالش خوب نیست و هاکان هم نی...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 94
شال سورمه از سرش افتاده بود و زار می زد.دانیال سال را روی سرش کشید و دست دور شانه ی او انداخت و گفت:چرا انقدر خودت رو اذیت می کنی؟ درست میشه! سورمه چشمهای بیحالش را بالا آورد:یادته بچه بودیم،چقدر با هم می جنگیدیم؟یادته چقدر باهاش لجبازی می کردی؟ چشمهای دانیال سوخت و سر سورمه را بغل کرد: اره! هیس...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 95
ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود و انتظاری هنوز توی اتاقش بود و با تلفن حرف می زد و گاهی جر و بحث می کرد. تلفن اتاقش چند بار زنگ خورد اما برنداشت.آن روز اصلا حس کار کردن نداشت. سرش را روی میز گذاشت تا یک چرت کوتاه بزند.روی میزش همه چیز تمیز و مرتب بود.توی جا خودکاری ،خودکار تپل قرمز تکیه داده بود به خو...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 96
دانیال روی او خم شد.بوی موهای دختر دیوانه کننده بود:خب اگر ریخته و رفته شما چرا کامل پاکش نکردی از روی حافظه ی کامپیوتر؟ دختر آنقدر از نزدیکی دانیال به خودش ترسیده بود که دلش می خواست بکوبد تخت سینه اش و فرار کند.اما انگار او را دوخته بودند به صندلی. بویی که از گردن مرد می آمد،بوی شکلات می داد.شک...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 97
پشت میز که نشستند،افسون انگار جایش تنگ بود و بوی سیگار مرد میز بغلی اذیتش می کرد.پاهایش دراز شده بود زیر میز و وقتی انتظاری نشست روی صندلی رو به رو،زانوهایشان به هم خورد.افسون خواست خودش را عقب بکشد که صندلی قرچ صدا کرد. انتظاری کت را پشت صندلی انداخت و گفت:جات ناراحته؟پاهات به من می خوره خوشت نم...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 98
دانیال هیج نگفت.افسون دوباره گفت:خیلی اذیت شدم.دیگه نمی تونم تو دانیش کار کنم. انتظاری دست زیر چانه زد و دختر را نگاه کرد که از کافه بیرون رفت.شاید این دختر مال او نبود.مثل او نبود.شاید نمی توانست دوستش داشته باشد و شاید دلش گیر کس دیگری بود که از او بهتر،خوش تیپتر و خوش اخلاقتر بود. توی خیابان ک...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 99
ارسلان شکلک قلب و گل گذاشت و نوشت:چیه؟تصادف کردی؟وبکم بده! افسون روتختی را دورش پیچید و وب کم داد.وقتی تصویر ارسلان آمد،افسون با صدای بلند گریه کرد.پسر نمی دانست چه بگوید.مات مانده بود. دست روی دوربینش کشید:پاشو برو حمام! برو یه دوش بگیر! برو بیرون...داری خودتو می کشی دختر! پاشو! افسون رفت و در ا...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 100
آنقدر رفت تا رسید به کوچه شرکت.به ساعتش نگاه کرد.هشت و نیم صبح بود.از در باز تو رفت.چند تا از کارمندها با خنده و شوخی از کنارش گذشتند.یکیشان که همان دختر موبور بود،گفت:باز این انتظاری اومده نشسته اون بالا ما رو حاضر غایب کنه ببینه دم عیدی کی دیر میاد که از حقوقمون کم کنه!اه! آن یکی گفت:مرده شور ...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
