لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 41
پزشک قانونی غرب تهران مملو از جمعیت مردم از قشرهای مختلف بود.از پیر و جوان و شهری و روستایی برای موارد تصادف،مسایل خانوادگی و طول درمان به آنجا آمده بودند. افسون میان پدر و مادرش نشست.همه سرها به طرفشان برگشت و چند نفر با تعجب به آنها نگاه کردند.افسون با اکراه وارد شد و از نگاه چند مرد جوان چندشش...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 42
دانیال نشسته بود توی بالکن خانه و سیگار می کشید.خاله اش چند بار دیده بود اما به روی خودش نیاورده بود.سورمه هم لویش داده بود که دانیال سیگار می کشد! اما انگار او خودش را به آن راه زده بود. دانیال دود را فوت کرد بیرون.سینه اش دیگر نمی سوخت.به آتش نیمه ی روی خاکستر سیگار نگاه کرد،داشت می سوخت و خاکس...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 43
همیشه صدای نرگس انرژی داشت و روح.هر وقت می آمد سر قرار،بالا و پایین می پرید و یک دفعه جیغ می زد.گ وسط کافه یا محل قرارشان.بعد از قطع کرد تماس،دانیال دوید توی حمام و بعد با ریش تراش خسرو ،تمام صورتش را از ته تراشید.از عطر خسرو که حالا ته کشیده بود، زد به زیر گوشها.صورتش سوخت.بوی تن پدر برایش دلهره...
بروزرسانی در : ۲۹۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 44
نرگس دست او را گرفت و بلند کرد.بدن دانیال داغ شده بود.می دانست که گوشهایش سرخ شده از این تماسها.هول کرده بود.17 سال که سنی نبود برای عشق و عاشقی و تجربه های آنچنانی با جنس مخالف. نرگس توی چشمهایش زل زد:تانگو بلدی؟ دانیال سر بالا داد:نه! مگه تو بلدی؟ نرگس دست او را دور کمر خودش گذاشت و سرش را روی ...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 45
فصل یازده: عاشقانه ای برای تو بعد از آن شب که نرگس آمد و توی تخت با دانیال خوابید،دیگر هرگز پیدایش نشد.انگار ناپدید شده بود.دانیال آن شب را به یاد نمی آورد.یا دلش می خواست که به یاد نیاورد.خجالت می کشید.از خودش از در و دیوارها و از ملافه ها و بالش روی تخت.از اینکه یک دختر با لباس نیمه کنار او خوا...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 46
دوباره سیگار آتش زد.سرفه کرد.به سعید زنگ زد: سعید؟پاشو بیا اینجا بعد از کلاس! کارت دارم! سعید کرکر خندیده بود:ای ناکس! دوباره چه غلطی کردی دنی؟دختری..چیزی؟دودره بازی که در نیاوردی؟ دانیال هوار زده بود:زهرمار! می گم پاشو بیا! رفت توی اتاق خواب و تخت را مرتب کرد.روی روتختی دراز کشید و نفهمید کی خوا...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 47
فصل دوازده: سیگار من تویی! افسون کلافه و عصبی به سوالات ریز و موشکافانه روانپزشک جواب می داد.محیط مطب برایش آرامش بخش بود به خصوص که اصلا" شبیه مطب نبود و بیشتر به خانه ای راحت و مبله شباهت داشت اما با همه ی اینها او باز هم بی قرار بود.همه چیز در آنجا مثل خانه بود.ال سی دی بزرگ،اسپیکر مدرن و حتی ...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 48
انتظاری کارتی را به طرفش گرفت:اگر کار تبلیغاتی خواستید و بنر و تراکت زدن،من مدیر تبلیغات شرکت دانیش م... افسون کارت را نگرفت و به طرف دیگر خیابان رفت و کیف را روی دوشش محکم کرد:لازم نیست! نمی خوام! انتظاری دنبالش رفت و کارت را توی جیب کیف صورتی انداخت:داشته باشیدش بد نیست. بعد در یک ثانیه لابه لا...
بروزرسانی در : ۲۸۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 49
ترانه مانتو و شالش را توی کمد کنار در گذاشت: چقدر حرف می زنی! کی دور و بر ماست که بخواد کار تبلیغاتی کنه؟بابات یا دوستای بابات؟باید با یه جای درست حسابی مشورت کنیم! من که کسی رو نمی شناسم جز این دانیش!حالا یه صحبتی بکنم اگر دیدم به در نمی خوره،نمی رم طرفش!سودی هم با اون همه فضولیش تا حالا تو این ...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 50
روی کاناپه دراز شد و مچ پایش را مالید و غرغر کرد:هم هول می ده هم تو گوشم می زنه! خاک برسرم با این دوست دخترم! شدم دوست دختر ذلیل! نشونش می دم!یه نیم وجبی رو مرد گنده مدیر تبلیغات دست بلند می کنه.مادر نزاییده... از جا بلند شد و لنگید و در آپارتمان را باز کرد و به در آسانسور نگاه کرد.افسون هنوز ایس...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 51
زن مسن از آنکه آنقدر زود،جواب رد شنیده بود و بی دلیل "نه" شنیده بود،با دلخوری به سر جایش بازگشت و به پسرش اشاره کرد : اینها برای تو مناسب نیستن!دختره رفتارش مثل دختر دبیرستانیها بود و بی ادبانه وسط اختلاط من و مادرش ،رفت بیرون!صدبار بهت گفتم چشمتو درویش کن و تو هرجایی دنبال زن نگرد! ترانه بلافاصل...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 52
فصل سیزده: گمشده در مه ترانه گره ی پشت مویش را سفت کرد:بیا برو اینجا کار کن دختر! جای خوبیه! حقوقشم بد نیست! افسون داشت کتاب ورق میزد و با ارسلان چت می کرد.سرش را از روی لپ تاپ بلند کرد:ها؟ ترانه شال پشمی را روی موهایش انداخت:یارو بهم گفت یه کارمند می خوان! مسئول هماهنگی! افسون کتاب را ورق زد و ...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 53
دریا آبی بود اما ارام نه. از وقتی رسیده بودند مٌتل قوی تنکابن،سورمه مدام غر می زد که بیرون برود ان هم تنهایی.انگار با کسی قرار داشت و بی تاب دیدنش بود که آنقدر جلز و ولز می کرد.سارا زیر لب فقط می گفت:نمی شه! بعد با هم می ریم.. هاکان شلوارک پوشیده بود با تی شرت و روی ساق دستش یک بریدگی بود.موها و ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 54
ذهن دانیال از دختر یاسی پوش موفرفری که چال لپش او را بامزه تر می کرد،پر شده بود.دلش می خواست به او شماره دهد و چت کند.دوست شود و بعد...اما هاکان نگذاشته بود!پریده بود وسط معرکه و شده بود خرمگس معرکه و عیش او را زهر کرده بود. سارا رختخواب دانیال را اورد وسط سالن پایین:کجا می خوابی؟اینجا یا بالا؟ د...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 55
روی تخت بیمارستان،چشمهای دانیال داشت گرم می شد که صدای جیغی فضای راهروی بیمارستان را شکافت.صدای همهمه می آمد.صدای جیغ دو زن لحظه ای قطع نمی شد و صدای آژیر ماشین پلیس همه جا را برداشته بود. سارا از در بیرون رفت و صورتش را با دست پوشاند: خدا مرگم بده!اینجا قصاب خونه ست!دختره ی بدخت! دانیال نیم خیز ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 56
_ یک چیزی می گم خوب تو گوشت فرو کن! اینجا من مدیرم! خب؟ دختر داشت سررسید و لپ تاپش را تند و تند جمع می کرد:من حوصله ندارم باهات کل کل کنم! از اول قانون گذاشتی که کسی نمی تونه باهات حرف بزنه،تا من بگم! مرد نفس عمیقی کشید:تو داری به من دیکته می کنی چی کار کنم اینجا؟ دختر کیف را انداخت روی دوشش:دیگ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 57
بعد از آنکه تلفن را قطع کرد،دوباره سراغ لپ تاپ رفت و صفجه ی چت با ارسلان را چک کرد.پیام جدید داشت از او: سلام سوییتی جان! خوبم...نه...خوب نیستم! یعنی بهترم...چیزی که می خواستم بهت بگم خیلی مهمه! اینطوری نمیشه... قلب افسون تپید: چیه؟چرا نمی شه؟وای! می ترسم بگو دیگه... ارسلان درخواست دوربین کرد و ا...
بروزرسانی در : ۲۷۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 58
انتظاری پوزخند زد:تو روستای شما کفشا رو می شورن؟ افسون خنده اش گرفته بود.یک جوری دلش می خواست با او لجبازی کند.دوست نداشت کفش پاشنه بلند بپوشد و تلق تلق توی شرکت راه برود.راحت نبود اصلا. رسمی گفت:بله! انتظاری به ریش تازه در آمده اش دست کشید:چه خوب! منم به جای اینکه کفشامو زباله کنم بشورمشون! افسو...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 59
نگاه انتظاری سنگین شده بود.افسون دختری نبود که فرق نگاهها را نشناسد.بعد از آن اتفاق شوم،نگاهها را خوب می شناخت.نگاه آن پیرمرد،نگاه پدر،نگاه هومن ، نگاه پدرام و حالا نگاه این پسر،از زمین تا آسمان با هم فرق داشتند.اما چون او را نمی شناخت دوست نداشت به آن فکر کند.او هنوز به خاطر آن اتفاق هولناک از ر...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 60
دانیال غرق درد و خون بود:منو برسون یه جا! درد...دارم... پلیس باتون را توی جیبش گذاشت و بی سیم زد و از بقیه خواست برای بردن سگ بیایند چون . بعد دانیال را توی ماشین پلیس نشاند و برد سمت مرکز درمانی. مرکز درمانی خلوت بود و تمیز.پرستاری واکسن هاری و کزاز به او زد و دستش را پانسمان کرد و گفت از صاحب س...
بروزرسانی در : ۲۶۹ روز پیش
