لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 1
تاریخ شروع رمان: زمستان سال 1391 تقدیم به افسون... دخترکی که هرگز به 15 سالگی نرسید... و به خاطره ساز کودکیم مادربزرگ... فصل اول : بی بازگشت دختر زیر باران تند پاییزی می دوید.پیراهن سیاه و بلندش خیس بود و در کالجهای چرمی اش،پر از آب بود.نوک پنجه پاهایش را با شتاب بر زمین می گذاشت و پاشنه اش را ا...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 2
فصل دوم : ارسلان خان نامداری ترانه دست و رو نشسته به طرف اتاق خواب افسون رفت و بی هوا وارد شد و دخترش را دید که با موبایل حرف می زند و می خندد.از اینکه مبادا افسون با جنس مذکری ارتباط برقرار کرده باشد و او خبر نداشته باشد، گفت: علیک السلام! افسون با سر اشاره کرد که الان تمامش می کند و بعد از چند...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 3
صدای زنگ در ورودی اهالی خانه را به خود آورد.مادر و دختر با تعجب به هم نگاه کردند و ترانه از جا بلند شد و از چشمی نگاهی به بیرون انداخت: وا! علیه! این چه وقته اومدنه! و بعد از چند ثانیه گفت: خدا بگم چی کارش نکنه،این کیه با خودش آورده؟ با اشاره به زیبا فهماند که بساطش را از آشپزخانه جمع کند و به...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 4
ترانه غرغرکنان با سبدی از ماسکهای مختلف مارکدار به حمام اتاقش رفت تا به پوستش برسد و خودش را برای آرایشگاه رفتن آماده کند.افسون لباس پوشید و روی تختش منتظر مادر ماند.در فکر مهمانی بود و دوست نداشت دوستان مادرش را در آنجا ببیند! مخصوصا سودابه را!از زبان این زن گویی آتش می بارید و نمی دانست مادرش ب...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 5
چند مرد جوان و مسن در کت و شلوار و یا لباس اسپرت در گوشه و کنار سالن با هم صحبت می کردند و چند باری سر به طرف مادر و دختر چرخاندند.هیچ کدامشان آش دهن سوزی نبودند و حتی یکی از آنها خیلی بد لباس بود و قد کوتاهی داشت و شکم بزرگش توی ذوق می زد. افسون با ناامیدی فکر کرد:کدوم یکی ارسلانه؟ گیتی خودش ر...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 6
در همان حال،صدایی گفت: شما چرا سر میز نمی رین؟سر برگرداند و نگاهش به ارسلان افتاد که با ظرفی سالاد و لیوانی نوشابه کنارش ایستاده بود.افسون در نگاهش دقیق شد: خوب...مثل اینکه چیزهایی تغییر کرده بود و نگاه ارسلان کمی شوخ شده بود.افسون لبخندی زد و گفت: مامانم می کشه! مرسی! ارسلان ظرف سالاد و نوشابه ...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 7
فصل سوم:مهمانی پوچ وای که چقدر آن روز هوا گرم بود.افسون با مادر برای میهمانی عصرانه فردا بعدازظهر به خرید رفته بود.پدر مثل همیشه خانه نبود!یا اگر هم برخی اوقات در خانه بود آنقدر در اتاق کارش می ماند و با تلفن همراهش به این و آن زنگ می زد که همه از صدای بلندش که حتی از پشت در بسته هم به گوش می رس...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 8
حرف که به اینجا می می رسید، انسیه کلافه و مستاصل موهایش را که از فرق سر سپید یکدست بود و نوکهای آن به رنگ قهوه ای می زد،پشت گوشش می زد و با دستمال تمیز گلدوزی شده کهنه اش اشکهایش را پاک می کرد و می گفت: باز تو شروع کردی؟باز تو نمک به زخم من پاشیدی؟ اون قسمتش این بود...اجلش اومده بود! بچه م مقدر...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 9
حرف که به اینجا می می رسید، انسیه کلافه و مستاصل موهایش را که از فرق سر سپید یکدست بود و نوکهای آن به رنگ قهوه ای می زد،پشت گوشش می زد و با دستمال تمیز گلدوزی شده کهنه اش اشکهایش را پاک می کرد و می گفت: باز تو شروع کردی؟باز تو نمک به زخم من پاشیدی؟ اون قسمتش این بود...اجلش اومده بود! بچه م مقدر ش...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 10
ترانه دوباره می گفت:اوه!مامان جان! شما اینا رو از کجا و کی دیدی؟خوب بود مثل بابای خدا بیامرزم که ده کیلو سبیل داشت و ابروهاش تو چشمهاش بود؟ انسیه خانم می توپید: بسه دیگه! از مرده ها با حرمت حرف بزن دختر! هر چی هی هیچی نمی گم تو هر چی می خوای به این و اون می گی و تنشون رو تو گور می لرزونی! بعدشم م...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 11
برای فردا عصرانه،همه دوستانش دعوت بودند و گیتی صمیمیترین دوستش،می خواست همین شهناز ،دخترخاله تازه از آمریکا بازگشته اش را با خود به مهمانی بیاورد.گیتی همیشه در مهمانیهای عصرانه مدام از او تعریف می کرد و از زندگی پر زرق و برقی که در آن سوی آبها داشت،برایشان می گفت.شوهر شهناز، رستوران بزرگی در آتلا...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 12
افسون زیر لب ادامه داد:جهش ژن! چقدر بچه ها تو مدرسه بهم می گفتن لنگه به لنگه! چقدر گفتن کوراغلی! یادت نیست؟ تورو خدا منو بی خیال شو مامان! آخه من که حرف شماها رو نمی فهمم! چشمانش را بست و دمر خوابید. ترانه بالای سر او ایستاد و گفت: الهی که مادر فدای اون چشمات بشه... خاله فرزانه فردا داره می یاد.....
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 13
فصل چهارم: قهوه ی عصرانه افسون بی قرار در اتاقش پیچ و تاب می خورد .دوست نداشت با لباسی که مادر برایش خریده بود،در جمع دوستان او ظاهر شود.لباسش پیراهن آستین کوتاه سفیدی با خالهای درشت مشکی بود و یک کمر قرمز.زیبا خانم داشت پذیرایی می کرد و هر نیم ساعت یکبار تند و تند ظروف میوه و فنجانهای چای را می...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 14
ترانه پشت چشم نازک کرد: باز تو شروع کردی سودی؟ یه کم زبون به دهن بگیر! و بعد به افسون اشاره کرد که روی مبل میزبان بنشیند.افسون دامنش را روی پاهایش کشید و نشست و همه ی صورتکهای نقاشی شده را نگاه کرد. شهناز رو به ترانه گفت: وای! ماشالا! این دخترت چرا هر روز خوشگلتر می شه؟بیتیوفولتر! اترکتیوتر! قا...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 15
اما هر چه ذهنش را زیر و رو کرد،پسر جوانی را پیدا نکرد که به سن او بخورد.هاله هم که فقط یک برادر به دردنخور داشت به اسم هومن!هومن بور و سفید بود با چشمهای آبی یخی! و همیشه ی خدا موهایش را با ماشین نمره ی چهار می زد و تاس می کرد! در مهمانیهای هاله همیشه همینطور ظاهر می شد و همین تیپهای خاصش،حال ا...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 16
فصل پنجم : پیراهنی برای عشق ترانه شانه های پیراهن کوتاه کرشه ای با نقشهای درهم برهم مشکی سفید پوشیده شده بود و استین سرخود بود را گرفت و پشت افسون خواباند و به فروشنده گفت: یه سایز بزرگترشو بدین! این شونه هاش کوچیکه! جوانک فروشنده که موهایش را به طرف بالا شانه زده بود و صورت اصلاح شده اش برق می ...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 17
افسون نگاهش را دزدید و در جایش ایستاد.خود به خود خوشش نیامده بود که کسی به او دستور داده است.مرد جوان بدون آنکه نگاهش کند پشت سر دو دختر وارد کافه شد و دو لنگه در چوبی بسته شد.برخورد ساده و بی حرفش با او حس خاصی برایش نداشت. شاید او هم مثل هومن بود یا ارسلانی که داشت می رفت آنطرف آب .هیکل بلند و...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 18
ترانه شانه بالا زد و با لباس نازک و حریرش به رختخواب برگشت.دلش می خواست مثل اوایل ازدواجشان، علی دنبالش بیاید و نیاز کند و او ناز.بعد همه چیز در رویا و خلسه فرو رود.رویایی پر لذت و پر از احساسات غلیظ مردانه و زنانه.اما علی نیامد.فقطجعبه ی پیتزا را شلخته به درون سینک ظرفشویی پرت کرد و دکمه های پیر...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 19
افسون اعتراض کرد: وا!مامان! حالا که دیر نمی شه.شب که برگشتم،دستمال می کشم. ترانه با حرص گفت: یعنی تا شب این خونه باید ریخت و پاش باشه و من وسط چرک و کثافت بشینم؟ افسون خلع سلاح شد.دوست نداشت مادر را از خود برنجاند. دستمال را برداشت و به جان اتاقش افتاد تا زودتر کارها را تمام کند . هنوز جارو کش...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 20
ارسلان با خنده گفت: دیگه خرید بسه! دارم از گرسنگی می میرم! افسون با خنده گفت: مگه ناهار نخوردی؟ ارسلان خندید: نه!ناهاری که مال مهمونی چند شب قبل باشه به درد نمی خوره! هر دو به سمت کافی شاپی رفتند که دفعه قبل افسون با مادرش آنجا بودند.وقتی با کیسه خرید رو به روی هم نشستند،افسون توی فکر بود که ارسل...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
