پارت صد و چهل و سوم :

دیگر نمی شد این زندگی را تحمل کرد. از اتاق بیرون امد و به طرف موبایلش رفت.شماره ی علی را گرفت.همانطور که گوش به صدای بوق آزاد گوش سپرده بود،اشکهایش پایین ریختند.
علی جواب داد:جانم؟
اشک ریخت و بغض الود گفت:بابا؟کی می تونم برم خونه ی خودم؟اون اپارتمانی که قولش رو داده بودی.
علی سرفه زد:چی شده؟دعوات شده؟
افسون می خواست جیغ بزند و ابروی مادرش را ببرد اما گفت:اره! می خوام تنها زندگ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیوا

    0

    باید جدا شه چرا تا آخر زندگی کنه؟

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    0

    ی جوری درباره ش نوشتی که پیچیدهست شخصیتش مرموزه

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    0

    این مهدی آدم نمی دونه چی اگه بهش آدم خوبیه یا بد؟

    ۲ ماه پیش
  • شیوا

    0

    چقدر سخته بیچاره افسون آدم همهش دل نگرونه شوک این رمانت بیشتر از بقیه س عشقولانه عقد بیشتر از اینه سرمستی که بی اندازه قشنگن مهشاد جون من از همه بیشتر اونو و عقد دوس دارم اینم ماهه

    ۲ ماه پیش
  • نگین

    0

    من همه رمانای نویسنده جونم دوست دارم یه جدیدم داره برایم قاضی اونو فک کنم دیگه خیلی خوب باشه 🙂 ↕️🙂 ↕️🙂 ↕️ از کلیپاش ملومه

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چه وضع قاراشمیشی شده.... همه چی قاطی پاتیه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!