لیست کلیه پارتهای رمان عشق ممنوعه ی من : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 159
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 61
گفت:خانم خیاط غلط کرد! بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت: الان چهار و نیمه! کار دیگه بسه! برو بیرون شرکت تو خیابون نازنین سرش بایست تا بیام! افسون جا خورد:بله؟ انتظاری استینهایش را قل داد پایین و دکمه هایش را بست:کار داری بعدش؟با کسی قرار داری؟ افسون بینی اش را بالا کشید:نه...ولی...خیلی خسته م...می خوا...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 62
فصل بعد: من اینجایم..تو کجا؟ شهریور تهران هنوز گرم بود.روزنامه توی دستش بود و ساک ورزشی روی دوشش.عرق می ریخت اما بیشتر دنبال این بود که حوادث را بخواند.بعد از آن ماجرا به حوادث دور و برش حساس شده بود.از سرازیری کوچه که پایین آمد،نفس کشید.کلید انداخت و رفت توی خانه.خانه گرم بود و بوی ماندگی تهوع ...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 63
سالن پارتی آنقدر شلوغ بود و پر از دود که چشم چشم را نمی دید.پسر و دخترها آنقدر جیغ می کشیدند که دانیال گوشهایش را گرفت:ای بر پدرتون! کوفت! شادان خندید و بیخ گوش دانیال گفت:از جنگل در رفتن دنی جان!نمی دونستی؟ دانیال خندید و به زور بین یکی دو نفر از پسرها جا گیر آورد که بنشیند.پسری که میزبان بود ب...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 64
افسون گوشی را برداشت و زنگ زد به هاله.هاله خواب آلود بود: چی شده باز؟ افسون بی مقدمه پرسید:اگه یه نفر مسلمون باشه بعد یهودی بشه چی میشه؟ هاله خندید:بمیری! من چه می دونم! می گن کافره! دوباره گفت:الان ارسلان دینشون عوض کرده...من چی کار کنم؟ هاله غش غش خندید:دارم می میرم از خواب! برو بخواب فردا ...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 65
افسون تمام حواسش را داده بود به ایمیلها.انگلیسی اش بد نبود اما دانیال گفته بود هر ایمیلی را که برایش می آید،ترجمه کند و برایش بفرستد توی تلگرام. چون توی پاریس،سرش شلوغ است و نمی تواند همه را یکجا چک کند.چند روزی بود که ویزای شنگنش آمده بود و برای راست و ریست کردن کارهای شخصی اش به پاریس رفته بود...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 66
افسون با هاله و پدرام می رقصید.چقدر خوب شد که به مهمانی اورده بودندش.حالش خوش بود و به غذاهای روی میز ناخنک می زد.پسرهای توی مهمانی هر کدام توی حال خودشان بودند و به کسی کاری نداشتند.از ناصر زرده که همیشه لیمویی می پوشید بگیر تا رامین خوشه که هر شب با یکی می دیدندش توی محل.اینها را هاله گفته بود....
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 67
نفس نفس می زد و بچه گربه انگار زیر بغلش مرده بود.پشت سرش را نگاه کرد اما کسی نبود.انگار آن ناشناس رفته بود.نفسی به راحتی کشید.ریه هایش از هجوم هوای سرد می سوخت.آب دهانش را قورت داد و به زمین نیمه کاره ای که آهن پاره های ساختمانی توی آن بالا رفته بود،نگاه کرد.باز هم صدای ناله می آمد از توی ساختمان...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 68
افسون با او دست داد و در ماشین را باز کرد و بیرون رفت و گفت:ممنون! امشب به دادم رسیدی... آرمین لبخند زد:خواهش می کنم عزیز...سلام برسون! افسون کلید انداخت به در لابی و در ساختمان را باز کرد.موجی از گرما زیر پوستش رفت.حالش بی جهت خوش بود.وقتی آرمین بوق زد و دور شد،سوار آسانسور شد.خانه گرم و نرم...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 69
و این یکی...همین افسون رادمنش،با آنکه کمی خرابکاری می کرد اما می شد رویش حساب کرد.فکر دختر که آمد توی سرش،پشت گردنش داغ شد.به ساعتش نگاه کرد.دختر مو قرمز چرخید و نگاهش کرد و لبخند زد.دانیال لبخند نصفه نیمه ای زد و چمدانش را ایستاده روی زمین گذاشت.دختر خواست جایش را به او بدهد و گفت اگر عجله دارد ...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 70
وقتی به شرکت رسید،آنقدر موبایلش زنگ خورده بود که داشت دیوانه می شد.همه ی کارمندان از کوچک و بزرگ و مدیر مالی به او زنگ زده بودند تا مطمئن شوند که زنده و سالم است.سارا با سورمه رفته بودند خانه اش.هاکان تا پرواز او توی فرودگاه امام بنشیند تا صبح ودکا خورده بود و سیگار کشیده بود. سارا آنقدر او را ب...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 71
افسون حال خوبی نداشت.خواب دیده بود که همه چیز در هم و برهم است و صدای موتور هواپیما توی گوشش،مثل دریلر است و مغزش را سوراخ می کند.علی دیشب زود رسیده بود خانه و او را بغل کرده بود.ترانه اشک می ریخت و برایش از تصادفش با پسر موتوری گفته بود.علی فقط گفته بود مواظب خودت باش! این بچه داره روز به روز آب...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 72
پشت میزش نشسته بود و منتظر خبری از انتظاری بود.با آن برگه ای که چند روز پیش توی کشوی قفل شده ی انتطاری پیدا کرده بود،حال و هوایش عوض شده بود.فکرش را نمی کرد همچین چیزی توی کشوی او پیدا کند.دلش گرم شده بود.دلش می خواست برگه را بردارد و برود به هاله نشان دهد تا او برایش دلیل بتراشد که چرا آن را آنج...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 73
از جا بلند شد و حس کرد زانویش کمی می لرزد. انتظاری بر عکس همیشه لبخند زد: خوبی خانم رادمنش؟ افسون آب دهانش را قورت داد:ممنون! شما خوبید؟اون انفجار توی فرودگاه.... انتظاری حرفش را برید:چیزی نبود! جون سالم به در بردم...یه زحمتی برات دارم! افسون به چشمهای مشکی پسر زل زد و بعد نگاهش روی مدل جدید ...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 74
فصل بعد: عاشقم من! بالاخره موگه را پیدا کرد.آن هم کجا؟جلوی در یک مجموعه ورزشی که استخر و سونا داشت و صبحها نوبت زنها بود و غروبها،نوبت مردها.آدرس و ساعت دقیق رفت و آمدش را همین سعید پدرسوخته برایش گیر آورده بود.با هزار بدبختی و التماس!سعید که کرکر می خندید و می گفت:اون به تو پا نمیده! شاید نمی...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 75
دانیال دیده بود که او به آن عکس برخورده و حسابی از اینکه آن را جای امنی نگذاشته بود،از دست خودش حرص خورد.فوری پرید و عکس را قاپید.موگه ناراحت شد:چته خب؟مگه او عکس چیه؟ دانیال به عکس نگاه کرد و بعد به موگه.اخم کرد:تو وسایل شخصی من جستجو نکن! موگه غش غش خندید:جستجوتو قربون قربان! چشم! بعد دوید و...
بروزرسانی در : ۲۳۷ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 76
فصل بعد:نیلوفر دره افسون موبایل را گذاشت کنار گوشش:الو؟آقای امنیت؟ صدایی بم آمد:بله! خودمم... افسون این پا و آن پا کرد:من..رادمنشم! افسون... صدا کمی مکث کرد:رادمنش؟ افسون بی تاب گفت:اون شب مهمونی من رو رسوندین.. صدا دوباره ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت:کدوم مهمونی؟آها... بله! خوبی؟ افسون ...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 77
افسون شروع به قدم زدن کردن.سنگ فرش خیابان شریعتی تهران پر از سیاهی و دوده بود.چند مغازه ی میوه فروشی،میوه های کپک زده و جعبه های نیمه شکسته ی چوبی را ریخته بودند توی جوی آب. افسون لگدی به یکی از جعبه ها زد و قدمهایش را تندتر کرد.ماشین از پشت سرش بوق زد.اول اعتنا نکرد اما بعد که بوقها کشدار و جهت...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 78
گوشی را که قطع کرد توی فکر رفت.شب قبل از تعطیلی این دختر توی خیابان چه می کرد؟به او مربوط نمی شد!می شد؟ ماشین را به سمت آدرسی که برایش توی واتس آپ فرستاده بود،راند.خانه ی دختر توی یک برج بلند بود.توی ماشین نشست و منتظر ماند.داشت خوابش می برد که ماشین سفیدی کنارش روی ترمز زد.افسون با پالتو و شال ...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 79
نفسی به راحتی کشید.برایش نوشت:نه هستم! دارم فکر می کنم به کاری که کردی.خیلی دلم می خواد شهری که توشی رو ببینم.خیلی دلم می خواد بیام آمریکا... واقعا دلش می خواست.از فشار کاری و کابوسهای هفتگی و دعواهای پدر و مادرش خسته شده بود.خیلی دوست داشت به یک مسافرت دور و دراز برود و دیگر برنگردد.کاش می توان...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان عشق ممنوعه ی من - پارت 80
افسون شانه بالا زد:یه انتظاری منو دعوت کرد کافه !اما خیلی خشک و رسمی بود! لج در آره بیشتر... ترانه چیزی نگفت و برای افسون لقمه گرفت.افسون گازی از آن زد و از شوری و تندی تخم مرغ حالش بد شد.لقمه را نجویده تف کرد توی دستش و انداخت توی سطل آشغال: این چی بود؟اه! ترانه به نقطه ای روی دیوار پذیرایی خی...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
