عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت شصت :
دانیال غرق درد و خون بود:منو برسون یه جا! درد...دارم...
پلیس باتون را توی جیبش گذاشت و بی سیم زد و از بقیه خواست برای بردن سگ بیایند چون .
بعد دانیال را توی ماشین پلیس نشاند و برد سمت مرکز درمانی.
مرکز درمانی خلوت بود و تمیز.پرستاری واکسن هاری و کزاز به او زد و دستش را پانسمان کرد و گفت از صاحب سگ شکایت کند.
دانیال قبول نکرد.نمی خواست درگیر دادگاه شود.اما پلیسی که او را آورده بود خو
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
فاطی جان دلم برای نوشته هات تنگ شده بود
۵ ماه پیشفاطی
1عزیزی...ماچ
۵ ماه پیشنفس
1راستش آدم یکم گیج میشه هی رمان عقب و جلو میشه وای فوق العاده ست ممنون گلم
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دیگه معلومه عزیزم .تو حال و گذشته سیر می کنه دیگه
۹ ماه پیشاکرم بانو
2باید اینطور برداشت کنیم که چون افسون چادری شده دانیال رهاش کرده و رفته فرانسه؟
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
یه کم صبر کنید معلوم میشه
۹ ماه پیششیوا
1نه هنوز من نتونستم حلش کنم
۹ ماه پیشدانیال کراشه
1ووی دانیال به هم ریخته و شلخته ش قشنگه پیرن سورمه ای و موهای شونه نخورده یه جوری می نویسی آدم خوشش میاد مهشاد جون
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
1خاطرات می آیند و میروند و آدم را تا سر حد جنون میبرند.کاش میشد قلم مویی برداشت و در کنار پنجره بنشینی و با یک لیوان چای خاطرات را زنده کنی.