پارت چهل و دوم :

دانیال نشسته بود توی بالکن خانه و سیگار می کشید.خاله اش چند بار دیده بود اما به روی خودش نیاورده بود.سورمه هم لویش داده بود که دانیال سیگار می کشد! اما انگار او خودش را به آن راه زده بود.
دانیال دود را فوت کرد بیرون.سینه اش دیگر نمی سوخت.به آتش نیمه ی روی خاکستر سیگار نگاه کرد،داشت می سوخت و خاکستر یله شده بود پایین.آن را تکاند توی جاسیگاری چوبی که پر از کونه ی سیگار بود.
آلبوم عکس بغل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    تنهایی مانند کرمیست که از داخل تو رو میخوره ظاهرت خوب میمونه ولی از داخل پوچی انرژی نداری خدا هیچ بندای رو تنها نکنه تنهای مختص خودشه و بس ما انسانها به همدم نیاز داریم😢🥺💯🙏💕

    ۹ ماه پیش
  • فاطی

    0

    نمیدانم با چه جملاتی حالِ بد تنهایی دانیال و بیان کنم..مانند آدمی که در جنگلی تاریک و سرد گمشده ام خسته و درمانده گاهی صدایی من را به خود می آورد ویادآور میشود که هیچکسی جزء تو وخودت نیست..من کجام نمیدانم.چه کسی هستم..چرا تنهام.باید تنها باشم مغزم پراست از این حرفها

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تنهایی قاتل روح آأمهاست...

    ۹ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    دانیال خیلی تنهابوده و فک کنم متأسفانه این تنهایی رو باچیزای خوبی پرنکرده

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تازه بدترم میشه تو داستان

    ۹ ماه پیش
  • نفس

    0

    ممنون عزیزم پارت زیبا و دردناکی بود واقعا تنهایی سخته

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!