پارت چهل و دوم :

دانیال نشسته بود توی بالکن خانه و سیگار می کشید.خاله اش چند بار دیده بود اما به روی خودش نیاورده بود.سورمه هم لویش داده بود که دانیال سیگار می کشد! اما انگار او خودش را به آن راه زده بود.
دانیال دود را فوت کرد بیرون.سینه اش دیگر نمی سوخت.به آتش نیمه ی روی خاکستر سیگار نگاه کرد،داشت می سوخت و خاکستر یله شده بود پایین.آن را تکاند توی جاسیگاری چوبی که پر از کونه ی سیگار بود.
آلبوم عکس بغل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    تنهایی مانند کرمیست که از داخل تو رو میخوره ظاهرت خوب میمونه ولی از داخل پوچی انرژی نداری خدا هیچ بندای رو تنها نکنه تنهای مختص خودشه و بس ما انسانها به همدم نیاز داریم😢🥺💯🙏💕

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    نمیدانم با چه جملاتی حالِ بد تنهایی دانیال و بیان کنم..مانند آدمی که در جنگلی تاریک و سرد گمشده ام خسته و درمانده گاهی صدایی من را به خود می آورد ویادآور میشود که هیچکسی جزء تو وخودت نیست..من کجام نمیدانم.چه کسی هستم..چرا تنهام.باید تنها باشم مغزم پراست از این حرفها

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تنهایی قاتل روح آأمهاست...

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    دانیال خیلی تنهابوده و فک کنم متأسفانه این تنهایی رو باچیزای خوبی پرنکرده

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تازه بدترم میشه تو داستان

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    0

    ممنون عزیزم پارت زیبا و دردناکی بود واقعا تنهایی سخته

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️