عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت چهل و پنجم :
فصل یازده: عاشقانه ای برای تو
بعد از آن شب که نرگس آمد و توی تخت با دانیال خوابید،دیگر هرگز پیدایش نشد.انگار ناپدید شده بود.دانیال آن شب را به یاد نمی آورد.یا دلش می خواست که به یاد نیاورد.خجالت می کشید.از خودش از در و دیوارها و از ملافه ها و بالش روی تخت.از اینکه یک دختر با لباس نیمه کنار او خوابیده بود و دست انداخته بود توی گردنش.نمی دانست چه شد که به آنجا رسیدند.فقط یادش می آمد،توی بغل
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بعید نیست
۶ ماه پیشفاطی
0دل بستن به آدمهای اشتباهی..ممنون رمان خیلی زیبایی..موفق باشید
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
بله درسته
۸ ماه پیشفاطی
0من در شلوغی زندگی گمشده ام.مانند روز بعداز سیزده بدر که میخواستم به مدرسه بروم پراز استرس
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
آخی....
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم
۸ ماه پیشزهرا z
0خسته نباشی نویسنده جونم قلمت مانا 💯🙏🥰😘
۸ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
قربونت عزیزممم
۸ ماه پیشاکرم بانو
1دختره چرا گذاشت ورفت؟مرض داشتی این بچه رو وابسته کردی
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شخصیتهای مرزی اینجورین
۹ ماه پیشنفس
0پارت زیبای بود ممنون مهشاد جون خسته نباشی
۱۰ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۱۰ ماه پیششیوا عاشق دنی
0سعید خیلی خودخواه و اس....گله به نظر من اصن درک نداره ک دنی تنهاسرو هیس کیو نداره نمی تونه دلداری بده خیلی دیوونه ای سعید دختر....باز بی ادب و بی ...حیا
۱۰ ماه پیششیوا
1وای وای وای! من کشیدم من کشیدم این لحظاتوووو وای خیلی سخته یه دفه یکی بره و پیداش نشه و خبر نده آخ دنی جونم دنی بمیرم برات دبیر فیزیکه رو بگو آخه حتما خودشم ازین کارا کرده که به دنی میگه
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

رها
0بله به نظرم چند سال بعد همدیگه رو ببینن