پارت صد و پنجاه و هفتم :

- خب اگه فرهادو دیدی دیگه نگران چی هستی؟ برو بگیر بخواب. فرهاد بچه خوبیه. آدم خرابکار نمیاره اینجا.
- خوش به سعادت که اینقدر دلت گنده ست مرد.
همان وقت به دختر نوجوانش که از سر کنجکاوی پرده را کنار میزد با غیظ تشر زد:
- بنداز پرده رو چش سفید!... برو کنار از جلو پنجره...
خودش هم کنار رفت و وقتی از اتاق بیرون میرفت نگاهی به همسرش که مقابل تلویزیون چرت میزد انداخت و باز زیر لب نق زد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    پس بالاخره خودجاویدم اومد وسط ماجراها

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️