اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجاه و هفتم :
- خب اگه فرهادو دیدی دیگه نگران چی هستی؟ برو بگیر بخواب. فرهاد بچه خوبیه. آدم خرابکار نمیاره اینجا.
- خوش به سعادت که اینقدر دلت گنده ست مرد.
همان وقت به دختر نوجوانش که از سر کنجکاوی پرده را کنار میزد با غیظ تشر زد:
- بنداز پرده رو چش سفید!... برو کنار از جلو پنجره...
خودش هم کنار رفت و وقتی از اتاق بیرون میرفت نگاهی به همسرش که مقابل تلویزیون چرت میزد انداخت و باز زیر لب نق زد:
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
