پارت صد و پنجاه :

از دیدن آدمهای پشت در شوکه شد. نگاهش از چشمان وحشت زده ی باران که از بالای شانه اش کمی عقب تر به همایون چسبیده بود سر خورد و میان ملودی شلوغ موبایل سامان در نگاه شماتت بار پسرش ثابت ماند. کسی جرات نفس کشیدن هم نداشت. عاقبت باران چشم از همایون گرفت. به پاهای کرختش تکانی داد و پله ها را با سرعت بالا رفت اما پارسا پای رفتن نداشت. نای حرف زدن هم نداشت. زبانش مثل نمد توی دهانش سنگین شده بود و برای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • مژده

    0

    وا اینا چرا نمیدن پیش پلیس

    ۲ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    جون یکی مثل جاوید پشت این ماجراست و چنین آدمی پشتش به کوهه پس پلیس نمیتونه کاری از پیش ببره

    ۲ هفته پیش
  • شادان

    0

    فقط شانس اوردناآا.. وگرنه اون همایون بی همه چیز مگه ولشون میکرد

    ۴ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دقیقاً

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️