پارت صد و چهل و نهم :

- یا دهنتو ببند یا خودم میبندمش عوضی... نظرتم واسه خودت نگه دار.
این را با غیظ گفت و با همان حال رو به مرد آبی پوش دستور داد:
- راه بیفت بریم. اینجا امن نیست.
مرد آبی پوش دوباره دستان سامان را با طناب بست و هر سه با عجله از خانه بیرون زدند. اما حال سامان به مراتب بهتر از ساعاتی قبل بود.
یک قدم بیرون از اتاق سامان، در همان مساحت یک متری بهارخواب، نفس باران و پارسا هنوز پشت سینه‌ها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    عجب جایی تموم شد..خداروشکر این رمان تکمیل شده است.

    ۴ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    با خیال راحت بخونید🥰

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    چه عجب بالاخره باران خانم متوجه احساسات پارسای گلمون شد..

    ۴ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بعله بالاخره🥰😍

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️