اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل و ششم :
باران حرفی برای گفتن نداشت. نفس میانه ی سینه ی دردناکش راه گم کرد و دلش را از جا کند. چه میگفت در جواب غم سنگینی که این جوان به دل داشت؟!... سکوت غم انگیزشان را باز سامان شکست و گفت:
- از من میخوای بهت کمک کنم که ایرج رو نجات بدی؟ پس عدالت خدا کجاست؟
- لطفا سامان... عدالت خدا رو که من و تو نمیتونیم اجرا کنیم. خدا خودش باید اجرا کنه. تا همین جا هم این بی آبرویی خیلی بیشتر از حد توان ایرج بوده.
لطفا صبر کنید...

شادان
0عه این پارته نصفه اش تکراریه .. دوباره میره رو مکالمه سامان و باران