اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و پنجاه و ششم :
چند طبقه بالاتر از سردابه ی تاریک و دخمه ی زیر زمین کارگاه، فرهاد توی اتاق خودش پشت میز کارش نشست و خبر پیدا شدن فلش را در یک پیامک فوری و محرمانه به سروش جاوید اطلاع داد. بعد کلید خانهی نجلا را از داخل کشوی میز کارش برداشت و همینطور که به آن خیره شده بود شماره ی نجلا را گرفت. طولی نکشید که صدای دلتنگ و سرخوش دختر توی گوشش پیچید و با لوندی دلش را برد:
- اگه امروزم زنگ نمیزدی دیگه کلا باهØ
لطفا صبر کنید...

شادان
0واقعا دلم برای فرهاد میسوزه که وفتی بفهمه چه حالی میشه