پارت صد و پنجاه و سوم :

- فعلا که اوضاع منم بهتر از شما نیست.
عاقبت فرهاد نفسی عمیق کشید و دل به دریا زد و وارد اتاق شد. با ورودش صدای مشاجره شان خاموش شد و نگاه پرسشگر آنها را سوی خود کشید. و از همه کنجکاوتر نگاه نگران سامان بود که کنج آن سردابه ی کوچک، پشت یک نیمکت چوبی رنگ و رو رفته نشسته بود و نفسی که با دیدن فرهاد برای چند ثانیه توی سینه اش حبس شده بود. همایون چوب دستی اش را روی تخت فلزی رها کرد و وقتی لنگ لنگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    آخ که منتظر روزیم این فرهاد بفهمه عموش چه آدمی بودهه..

    ۴ هفته پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بیچاره فرهاد

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️