اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل و هشتم :
باران شتابزده فلش را توی جعبه گذاشت اما لحظه ای با همان حال مکث کرد.
- چیه؟... چرا ماتت برده؟
در جواب پرسش کوتاه پارسا گفت:
- کاش میشد یه جوری به سامان حالی کنیم ما اینجا بودیم. اگه بدونه لپتاپ دست ماست دلش گرم میشه. لااقل میتونه سرگرمشون کنه تا ما فرصت لازم رو برای کارمون داشته باشیم.
پارسا عجولانه نگاهی به اطراف چرخاند. قاب عکس بهار با آن نگاه محجوب و لبخند معصومش توجهش را جلØ
لطفا صبر کنید...
