اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت صد و چهل و یک :
رنگ از رخ همایون پرید. بزاق دهانش را پرصدا قورت داد و با حالی پریشان گفت:
- مبادا بذاری اون زن بهت نزدیک بشه. همه ی بدبختیای تو و پدرت به خاطر خودخواهی اون زن بوده حالا بعد اینهمه سال اومده چی بگه؟ فلش که خودمون میدونیم دست سامانه.
دستی مضطرب به صورتش کشید و باز ادامه داد:
- اون اگه مادر بود، تو و بابای مریضتو ول نمیکرد بره پی خوشیش. الانم یقیناً یه سودی براش داشته که برگشته... دل
لطفا صبر کنید...
