پارت صد و پنجاه و نهم :

زن همسایه دستی به دهانش کوبید و وحشت زده به اتاق برگشت و در پاسیو را بست. نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. نبضش تند میکوبید و نفسهایش میانه ی راه جا خالی میداد. عقربه های ساعت سه بامداد را نشان میداد. اما مهم نبود. باید به پلیس خبر میداد که آدمهای مشکوکی به منزلشان آمده اند. گوشی تلفن را برداشت و اولین شماره را گرفت. اما باز دندان به جگر گذاشت و تماس را قطع کرد. لحظه ای بعد صدای قدمهای کسی که پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    چی مهمتر از این ایمیل بود اخه ..

    ۴ هفته پیش
  • شادان

    0

    اینهمه حرف زد پارسا تازه اخر پارت یادش اومده اصل مطلب رو بگه 😅😅

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️