اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت شصت :
فصل چهارم***
لپهایش تو رفته و زیر چشمانش گود افتاده بود. لباس سیاهش را به تن کرد و مقابل آینه ی دیواری اتاقش مشغول بستن دکمه هایش شد. ریش و سیبیل چهره ی ماتم زده اش را غمگین تر نشان میداد. دستی به موهای سیاهش که در همین مدت کوتاه چند تار نقره ای کنار شقیقه هایش روییده بود کشید و از مقابل آینه کنار رفت. بسته ی بزرگ شالهای رنگی را از روی تخت برداشت، سوئیچ موتورش را از روی میز چنگ زد و از اتا
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
