اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه :
دوازده ساله بود، شاید کمی بیشتر یا کمتر، که برای فرار از جنجالهای همیشگی ایرج و ناهید که منجر به قهرهای طولانی و فضای سرد و بی روح خانه میشد به اتاقش پناه میبرد و با قیچی خیاطی ناهید روی دستش خط میکشید، خط میکشید، خط میکشید... وجودش پر از درد میشد و قلبش تیر میکشید. آنقدر که رد خراشهای خون آلود قیچی روی دستش سرخ شده و گوشت اضافه آورده بود. انگار آن روزها برای تخلیه ی احساسات ضد و نقیض و غیر
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
