اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و یک :
از برخورد نفسهای پارسا به پوست گردنش چیزی شبیه رعد از تنش رد شد و در خودش لرزید. چطور به این آشنای قدیمی حالی میکرد که آمادگی یک رابطه ی احساسی را ندارد؟ آنهم وقتی خودش هیچ نقشی در انتخاب این رابطه نداشته! اعتراف به نخواستن این رابطهی اجباری یک چیز بود و شکستن دل جوانی که همیشه برایش عزیزترین رفیق و همراه بوده چیز دیگر. هرگز نمیخواست با این اعتراف پارسا را از خود نومید کند. دوباره صدای پ

لطفا صبر کنید...

شادان
0ای بابا این ناهید خانمم نذاشت بهار حرفشو بزنه .. خب حالا یه دو دقیقه دیگع زنگ میزدی 🫢🫢