اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و یک :
از برخورد نفسهای پارسا به پوست گردنش چیزی شبیه رعد از تنش رد شد و در خودش لرزید. چطور به این آشنای قدیمی حالی میکرد که آمادگی یک رابطه ی احساسی را ندارد؟ آنهم وقتی خودش هیچ نقشی در انتخاب این رابطه نداشته! اعتراف به نخواستن این رابطهی اجباری یک چیز بود و شکستن دل جوانی که همیشه برایش عزیزترین رفیق و همراه بوده چیز دیگر. هرگز نمیخواست با این اعتراف پارسا را از خود نومید کند. دوباره صدای پ
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
