اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت چهل و هفتم :
لحنش آرام بود اما نوعی ناباوری و استیصال در ان موج میزد که ایرج خوب میفهمید:
- باورم نمیشه تو همون آدمی هستی که بیست و پنج سال پیش به خاطر عشقت حتی رفاقتت با عمو بهمنم زیر پا گذاشتی. چه بلایی سرت اومده؟!...
نگاه پرسشگر همه به چهره ی عصبی ایرج چسبید و ناهید بیش از بقیه منتظر شنیدن پاسخ او بود. ایرج دستی کلافه به صورتش کشید و بعد از کمی مکث گفت:
- برای هر دوره از زندگی باید نس
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
