اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و پنجم :
برای چند لحظه از انچه روی زبانش امده بود دلش آشوب شد. به آنچه میگفت اطمینان نداشت. لااقل نه اینقدر که جنین بینوایی که نا خواسته در بطنش رشد میکند را بشود به هیاهوی این دنیا امیدوار کرد. پوفی کرد و از پشت میز بزرگ گردویی اش بلند شد. تکانی نامحسوس به سرش داد . طوری که انگار میخواست تمام افکار ریز و درشت ذهنش را دور بریزد. برای چندمین بار شماره ی موبایل سامان را گرفت و گوشی را به گوشش چسباند. ص
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
