اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و یک :
پیام بهار را بیش از ده بار خوانده بود و هر بار نگران تر از قبل شده بود. ساعت از چهار بامداد میگذشت و سامان مثل مرغ پرکنده توی اتاقش راه میرفت و دستش هم به جایی بند نبود. پیامکی برای بهار فرستاد و منتظر ماند. پیام دوم و سوم را هم به فاصله ی چند دقیقه ارسال کرد و وقتی جوابی نگرفت با موبایل بهار تماس گرفت. یک بوق دو بوق سه بوق... بی فایده بود کسی پاسخ نمیداد. تماس قطع شد و سامان با قلبی آشفته از ات
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
