اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت پنجاه و هشتم :
باران دوان دوان خودش را به او رساند و نفس بریده دستش را کشید:
- مردم دارن نگاه میکنن ایرج . آبروریزی نکن.
ایرج که حالا درست مقابل سامان ایستاده بود بی توجه به کلام باران با صدایی مرتعش و لرزان گفت:
- وایستادی اینجا آواری که روسرم ریختی تماشا میکنی عوضی؟
پارسا دست ایرج را گرفت و آهسته کنار گوشش لب زد:
- دکتر ازت خواهش میکنم به خاطر بهااار...
دستش را باغیظ از

لطفا صبر کنید...

شادان
0وای از این ایرج .. امیدوارم از عذاب وجدان مرگ بهار دیوونه بشی ..