پارت پنجاه و هشتم :

باران دوان دوان خودش را به او رساند و نفس بریده دستش را کشید:

- مردم دارن نگاه میکنن ایرج . آبروریزی نکن.
ایرج که حالا درست مقابل سامان ایستاده بود بی توجه به کلام باران با صدایی مرتعش و لرزان گفت:

- وایستادی اینجا آواری که روسرم ریختی تماشا میکنی عوضی؟
پارسا دست ایرج را گرفت و آهسته کنار گوشش لب زد:

- دکتر ازت خواهش میکنم به خاطر بهااار...
دستش را باغیظ از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!