پارت پنجاه و هشتم :

باران دوان دوان خودش را به او رساند و نفس بریده دستش را کشید:

- مردم دارن نگاه میکنن ایرج . آبروریزی نکن.
ایرج که حالا درست مقابل سامان ایستاده بود بی توجه به کلام باران با صدایی مرتعش و لرزان گفت:

- وایستادی اینجا آواری که روسرم ریختی تماشا میکنی عوضی؟
پارسا دست ایرج را گرفت و آهسته کنار گوشش لب زد:

- دکتر ازت خواهش میکنم به خاطر بهااار...
دستش را باغیظ از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    وای از این ایرج .. امیدوارم از عذاب وجدان مرگ بهار دیوونه بشی ..

    ۲ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    دنیا داره مکافاته

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️