پارت ششم :

دقیقه ای پیش ناهید به اتاق باران رسیده بود و با نگرانی از پشت سر به دخترش علامت میداد که سکوت کند. ایرج با غیظ کلامش را برید:

- مگه من شماها رو به چارمیخ کشیده‌م؟ تا حالا بد زندگی کردین؟ نصف مردم این شهر آرزوی یه لحظه ی زندگی شما رو دارن. تو ا ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!