اگر باران ببارد به قلم ویدا چراغیان
پارت ششم :
دقیقه ای پیش ناهید به اتاق باران رسیده بود و با نگرانی از پشت سر به دخترش علامت میداد که سکوت کند. ایرج با غیظ کلامش را برید:
- مگه من شماها رو به چارمیخ کشیدهم؟ تا حالا بد زندگی کردین؟ نصف مردم این شهر آرزوی یه لحظه ی زندگی شما رو دارن. تو ا ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

فاطمه شکری
0مگه ازدواج و زندگی کردن با پسری که آدم بهش علاقه نداره هم میشه زندگی؟هر چقدر هم پول باشه دوست داشتن نباشه هیچی نیست اجباری زندگی کردنه من قبول ندارم اسارته