پارت یک :

فصل اول***
هوای شرجی و دمای چهل درجه خرداد ماه حتی در مجلل‌ترین هتل کیش هم نفسگیر و طاقت فرسا بود. ساختمانی عظیم با معماری مدرن و چشم اندازی بی نظیر . سوئیت رویال در طبقه پنجم هتل، برای اقامتِ زن و مردی که میخواستند شب رمانتیکشان را بدون هیچ هیاهو و به دور از چشم هر غریبه و آشنایی به صبح روز بعد کوک بزنند زیادی شیک و لاکچری بود. شهر یکپارچه در آرامش و سکونی وصف ناپذیر آرمیده بود.
گوونه های برجسته ی فریبا گل انداخته بود و پوست صورتش نرم و لطیف شده بود. هوای شرجی به پوستش میساخت. پاپوشهای  حوله ای را پوشید و با حوله  تنی سفید از حمام بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. نگاهی به آسمان آبی انداخت و پنجره را باز کرد. انوار طلایی خورشید، که از لابلای ساختمانها و خیابانهای شهر به دیوار شیشه ای «هتل مرمره» رسیده بود قدرت آفتاب صبحگاهی را دوچندان میکرد. پشت شیشه ی اتاق خواب ایستاد و سیگاری گیراند. کامی عمیق از سیگار گرفت و دود غلیظ خاکستری رنگش را از لای پنجره ی نیمه باز اتاق به آسمان جزیره دمید. نگاهش به دوردست ها خیره بود اما ذهنش به همه جا سرک میکشید. به جلسه‌ی روز قبل و پروژه ای که اگر پا میگرفت شاید همه چیز جور دیگر ی رقم میخورد ، به رابطه‌ی مخفیانه ای که قرار نبود تا این حد پیش برود و حالا میان برزخی از احساسات ضد و نقیض معلق مانده بود، به همسر سابقش نادر و آن رفیق کزایی‌اش شاهین که مهلکترین ضربه ها را به او زدند، به تمام ناکامیهای زندگی اش و روزگاری که هرگز برای او نچرخیده بود و او این بار قصد نداشت مقلوب روزگار شود. پُک دیگری به سیگار زد و ذهنش کمی دورتر در حلقه های خاکستری رنگی که به آسمان میرفت به رقص درآمد. پیش‌ترها یک کارمند ساده بود. یک کارمند ساده ی سازمان ثبت اسناد که مثل هر آدم دیگری برای محقق شدن رویاهایش دست و پا میزند. اما یکی از روزهای خوب خدا دری به تخته خورد و از بخت بلندش، همایون سرلک، صاحب اصلی هولدینگ هما در یک همایش  به او پیشنهاد همکاری داد. از روزی که بعنوان کارمند بخش تبلیغات و بعدها مدیر بازاریابی هولدینگ مشغول به فعالیت شده بود سالها میگذشت و حالا جایگاه مطمئن و ویژه ای در شرکت پیدا کرده بود. آنقدر مطمئن که نیمی از سرمایه داران مشهور به اعتماد او از فعالیتهای هولدینگ، سودهای کلان میبردند و فریبا هم این میان ذی نفع بود. از سرمایه گذاری در بازار سهام و اوراق بهادار گرفته تا زمین و ملک و واحدهای تجاری و غیره... . نفسی عمیق کشید و آخرین کام را گرفت و ته سیگارش را روی قاب پنجره خاموش کرد. روی پاشنه پا به پشت چرخید و نگاهش به مردی که با نیم تنه برهنه زیر ملحفه ی سفید خوابیده بود ثابت ماند. این آدم از کی برایش این همه عزیز شده بود؟! کنارش روی تخت نشست و پیکر مرد روی تشک خوشخواب و بالش نرم تکان مختصری خورد. نگاهش را متفکر و دقیق روی صورتش چرخاند. تارهای نقره ای شقیقه ها و پنجه کلاغی های گوشه ی چشمش چیزی از جذابیت چهره‌ی این مرد کم نمیکرد. با پشت دست ته ریش روی صورتش را نوازش کرد و انگشتان بلند لاک زده اش را لای موهای جوگندمی مرد فرو برد و بوسه ای آرام روی گونه اش نشاند. لبهایش از تیزی موهای نوک زده روی صورتش گزگز شد. مرد با چشمان بسته دستش را باز کرد و همینطور که او را به رختخواب میکشید با لبخندی اغواگرانه کنار گوشش لب زد:
- از وقتی محرمم شدی زندگی نذاشتی برام. به من رحم کن نازبانو. اینهمه دلبری واسه سن و سال من یه کمی زیاد نیست؟...
فریبا با نازی دلفریب نچی کرد و ابرویی بالا انداخت. بعد به نیم رخ جذاب مرد خیره شد:
- نچ... زیاد نیست. تازه کجاشو دیدی؟... صبر داشته باش... بذار خیالم از بابت پروژه ی الماس راحت بشه، اون وقت نشونت میدم دلبری یعنی چی.  
صدای ایرج میان خنده ی صدادارش بم و خش دار بود:
- باشه تو بردی. من صبرم زیاده.
این بار لحن فریبا کمی جدی تر از قبل بود:
- پاشو ایرج . امروز کلی کار داریم و تو هنوز خوابیدی.
با صدایی گرفته و خواب آلود پرسید:
- مگه ساعت چنده؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نرجس

    0

    سلام ممنون از رمان زیبا تون چطوری میتونم عضو خصوصی رمان شما بشم راهنمایی کردید ولی هر کاری میکنم نمیشه

    ۶ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    1️⃣ با گوشی اندروید وارد اپلیکیشن دنیای رمان شوید و رمان اگر باران ببارد را سرچ کنید و روی کادر قرمزی که نوشته « ارسال درخواست عضویت » بزنید 3️⃣بالای صفحه قسمت زنگوله (بالای صفحه سمت چپ که رنگش سفید و قرمزه) روی زنگوله ضربه بزنید. اونجا پیام پشتیبانی رو می بینید. 2️⃣واریز ۵٠،٠٠٠ هزار تومن به شماره

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی عالیه🙏😍

    ۱۰ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون🙏🌺

    ۱۰ ماه پیش
  • Many

    0

    واقعا زیبا بود و دل نشین.

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون

    ۱۱ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    چرازن سیگاربکشد

    ۱۱ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    داستانهای من اغلب از دل جامعه بیرون میاد و در جامعه ای که ما زندگی میکنیم زنها هم مثل مردان سیگار می‌کشند و دلیلی برای خودسانسوری وجود ندارد. سیگار کشیدن همونقدر که برای خانمها مضره برای آقایان هم مضره.

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!