پارت نوزده :

کمی خودش را بالا کشید و کنار بهار به تنه ی نازک درخت تکیه داد. شاخه های بلند و پر برگ‌و‌بار مثل آبشاری سبز رنگ آنها در حصار گرفته بود. دست دراز کرد و حبه ای توت از شاخه ی درخت کند و به دهان بهار گذاشت. کفش دوزک حالا روی موهای تیره ی بهار مثل سنجاقی سرخ رنگ نشسته بود و پوست خال خال تنش از نور رنگی ریسه ها میدرخشید. سامان کفش دوزک را از روی موهای او برداشت و روی زمین رها کرد. بعد آهی کشید و با اف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت باران در رمان اگر باران ببارد باران
تصویر شخصیت ایرج در رمان اگر باران ببارد ایرج
تصویر شخصیت فریبا در رمان اگر باران ببارد فریبا
تصویر شخصیت پارسا در رمان اگر باران ببارد پارسا
تصویر شخصیت بهار در رمان اگر باران ببارد بهار
تصویر شخصیت سامان در رمان اگر باران ببارد سامان
تصویر شخصیت ناهید در رمان اگر باران ببارد ناهید
آخرین نظرات ارسال شده
  • شادان

    0

    این ناهید خانومم چقد از ایرج حساب میبره .. بابا زن یه شجاعتی از خودت نشون بده .. این بچه ها دلشون به کی خوش باشه

    ۳ ماه پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    واقعا ❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️